دوباره زندگی

"نکنه خیال می کنی پیر شدی؟!

همیشه بیست و چهارساله بمون.همون دختر بیست و چهارساله!"

شاید حق داشتی چنین توصیه ای به من بکنی.گرچه اول بهم برخورد!

بعد که خوب فکر کردم دیدم ترس از پیرشدن از خود پیرشدن بدتر است، دست و دلت - و قلمت را حتی- چنان می بندد و فتیله پیچ می کند که مدتها هیچ ِهیچ می شوی.هیچ کاری ازت برنمی آید.حتی برای یک لبخند،کلی باید انرژی صرف کنی!

دلت هی مُردن می خواهد.شلوغ و بی نظم و بی کفایت می شوی.از دوفرسخی اتاقت بوی جوراب نشُسته به مشام می رسد!

کتابهایت انبار می شوند روی هم.کمدت را خاک می گیرد.موهایت را هر ده روز یک بار شانه می کنی.جواب تماس های استادت را نمی دهی مبادا تو را به خاطر تنبلی هایت بازخواست کند یا برای فردا جلسه بگذارد...خلاصه اوضاع قمر در عقربی می شود که نگو!

ترس از پیرشدن سراغ من که آمد،با همان دو تار موی سفید و ناراحتی معده ی لعنتی -که یک روز صبح بلند شدم دیدم بی هیچ دلیلی بهش مبتلا شده ام - من هم همین شکلی شدم،بی انضباط و بی حوصله و کلافه کننده!

چرک از در و دیوار اتاقم می بارید.انبوهی از کاغذها و کاتالوگ های تبلیغاتی،دستمال کاغذی های مچاله شده،کتابها و مقاله های خاک گرفته،مجله های نیمه خوانده،جورابهای نشُسته کف اتاق کوچکم پخش شده بود.ماه تا ماه پای جاروبرقی به اتاقم باز نمی شد مگر به عنایت مادر عزیزم که دیگر از تنبلی و مسئولیت نشناسی من به ستوه می آمد و طی اقدامی خودجوش و خداپسندانه با جاروبرقی و دستمال خیس به جنگ گرد و غبار اتاق من می شتافت!

حالا وضع کمی فرق کرده .من دوباره احساس نوجوان بودن می کنم.دیروز ،خودم اتاقم را تمیز کردم .جارو زدم و کتابها و ورقه ها را جابه جا کردم.کارم که تمام شد،نگاهی به چارگوشه ی اتاق انداختم و جداً ذوق زده شدم!چه قدر این تمیزی و نظم و ترتیب،بهم آرامش داد.حالا در لحظه ی تنظیم این یادداشت،در گوشه ای از اتاق نشسته ام ،پشت به در کمد ،و می خواهم راهی پیدا کنم که مغزم را هم مثل اتاقم تمیز و مرتب کند،شاید حس ِدوباره نوجوان شدن این قدرت را داشته باشد که علاقه به درس خواندن و به سرانجام رساندن این پایان نامه را هم در من زنده کند!

باشد که این هفته ،استاد  - که همیشه می گوید تو آدم حساسی هستی،شاعر هم که هستی [دیگه واویلا!]- به خاطر غیبت و جیم شدن از جلسه ی آن هفته( آن هم بدون اطلاع او) مؤاخذه ام نفرماید!!

/ 8 نظر / 5 بازدید
اقلیما

سلام کاش یه نفر هم به من حس نوجوان بودن بده خیلی واست خوشحالم زهرا امیدوارم هیچ وقت دیگه به این حس برنگردی [لبخند]

فائزه

سلام عزیزم. خونه تکونی مبارک.. دلت رو تکوندی من رو بیرون نندازی(البته اگه باشم اون گوشه موشه ها..!!) بشین درس بخون زودتر خودتو خلاص کن..!![چشمک] روزت پیشاپیش مبارک جوان جان..!![گل][گل]

مریم اسدپور

سلام آبجی جونم. آخی... الان از خونه ت بوی بارون میاد و عطر ریحون تازه. آبجی کوچیکه رو به یک لیوان چای و عصرانه دعوت نمی کنی؟[لبخند] از اون ته تهای دلم برات خوشحالم.[ماچ] درمورد استاد جان هم نگران نباش! اگه این استاد مهربون توئه که بنده خدا این دفعه هم چیزی نمیگه!![چشمک] روزت مبارک آبجی جووووووووووون من![گل]

اقلیما

با عرض معذرت باید بگم که من یه سه چهار سالی هم از تو کوچیکترم... به حرفات فکر می کنم راستی روزت مبارک دختر حوالی باران....[ماچ]

رها

سلاااااااااااااااااااااااااااام تموم شد کنکورو تموم شد آزاد شدم من خیلی خوشحالم دعاکن یه نتیجه خوب بشه دیگه ببخشید شرمنده این چند وقته نشد بهت سربزنمشما ه بزرگواری ببخش[چشمک] راستش الان چشمام درد میکنه نتونستن متنی که گذاشتی بخونم قول میدم تو چند روز آینده بیام بخونم. منتظرتم تا بعد در پناه خدا[خداحافظ]

فرشته

سلام عزيزم. تميزي هميشه به ادم حس نو بودن مي ده.

تیموری امیر...

سلام..خوش آمدین بانو. ممنونم از لطفتون.. همیشه یا علی مدد.