صبح خط خطی

می دود مهِ غلیظ و دود
توی سینه ام
صبحِ ناخوشِ تمام غصه ها
زیر چرخ پرشتاب خودروُها
می کند طلوع
با قیافه های در هم و عبوس عابران
کوله پشتیِ پُر از کسالت و خمودگی
روی شانه های بچه ها
چهره های غم زده،
که می دوند از ایستگاهِ متروُ تا اداره ها
کودکان گلفروش چارراه که
باید از چراغ قرمز غرورشان گذر کنند
تا به ضرب و زور التماس
یک نفر "یکی دو شاخه گل برای همسرش"...!
...
آسمان همیشه دور بوده این قَدَر؟

سبز و آبی از کجای نقش ما پریده است؟

/ 8 نظر / 29 بازدید
خاکدان

سبز و آبی از کجای نقش ما پریده است؟ کاش هر یک از ما در خودمان دنبال جواب باشیم . موفق باشید یا علی

راضیه

عزیزم چه خوب گفتی! و چه تلخه که این کلمات تداعی کننده ی صحنه هایی هستند که هر روز می بینیم... خدایا مددی...

فاطمه زاهدی

سلام زهرای من چه دردناک!:( ومن میگویم "اللهم عجل لولیک الفرج"به همه ی دردناک های روزگار...[گل]

سرشار

سلام زهرایی خودت سروده ای ؟

اقلیما

فدای کلمات نابت و وزن ناب اشعارت ... فدای احساس پاکت!

سرشار

قشنگه ... یه جورایی تو سبک اشعار قیصر امین پوره

behdone

[دست][دست][دست][دست]