دور باید شد از این خاک غریب...

می خواهم از این خاک دامنگیر بگریزم
از قسمت و محتومی تقدیر بگریزم

عمری به کامم زهر کردی زندگانی را
تا با دلی از هر چه دنیا سیر بگریزم

کوتاه ماند از گیسوانت شانه ی دستم
بگذار بعد از این همه تقصیر بگریزم

در شهرتان خورشید همرنگ خیانت بود
باید از این هنگامه ی «تکویر» بگریزم

اول در و دیوار هم با ما تعارف داشت
حالا ولی می خواهم از تحقیر بگریزم

دیگر مرا در خواب و رویا هم نخواهی دید
وقتی به خوابی فارغ از زنجیر بگریزم

 

13 شهریور 90

 

/ 12 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها(مریم اسدپور)

سلام زهرا جانم... زیبا بود...همین... وهمین یعنی همه چیزهایی که باید می گفتم![گل] الهی که هممون خوب شیم.خوب خوب... یاعلی مدد...

فرشته

[دست] خیلی خیلی قشنگ بود خانمی ... [قلب]

فائزه

سلام عزیزم. خیلی قشنگ بود. دمت گرم و سرت خوش باد..

رها

سلام عزیزم... ممنون واقعا غزل قشنگی بود من که عاشق غزلم ایم که واقعا زیبا بود. الان دقیقا نمیدونم احساسمو چه جوری بگم ولی یه حالت خاصی داره یه جورایی یه تلخی و یه غم قشنگ نمیدونم شاید به نظر من اینطوریه ولی دوسش داشتم بازم ممنون. در پناه حق...

تویی که نمیشناسمت

سلام خانم ابراهیم پور دل نوشته و شعرهاتون رو خوندم براتون آرزوی موفقیت و پیشرفت روز افزون دارم ذوقتون پایدا ممنون میشم به کلبه حقیر ماهم سری بزنید و درصورتی که تمایلی به تبادل لینک داشتید بهم بگید. یاعلی...

[خداحافظ]

کاکاوند

سلام غزل زیبایی بود موفق باشید