اعترافات

بسته ام به یک تلنگر کوچک تا اشک در چشمم بلرزد و بغلتد و بیفتد پایین.

از وقتی خودم را شناختم همینجوری بودم.یک بار رفتم پیش ناظم مدرسه تا حقم را

بخواهم اما هرچه به خودم فشار آوردم تا این قطره اشک لعنتی پایین نیفتد فایده ای

نداشت.بی اینکه ضعیف باشم،کاری می کردم که درباره ام اینطور فکر کنند.

آخرین بار توی دانشگاه اشکم درآمد.بگذریم که قصه اش چه بود اما کارم را راه انداخت!

حالا سرم را گذاشته ام روی بالش و به چشمهای تو که خواب اند نگاه می کنم.

دلم آرام و قرار ندارد .چشمم را می بندم و باز می کنم،تند تند پلک می زنم تا مگر از

شر این قطره اشک خلاص شوم،اما کار از کار می گذرد و اشکهایم پشت سر هم از

چشم چپم بیرون می ریزند و مسیری را از روی بینی و گونه ی راستم طی می کنند

و تق تق روی بالش میفتند.نگرانم که چشم باز کنی و اشکهایم را ببینی.می دانم

خوابت آنقدر سبک است که با کمی تندتر شدن نفس هایم هم ممکن است بیدار

شوی.آرام دستم را بالا می آورم و صورتم را با انگشت اشاره و میانی ام پاک می کنم.

چقدر خواهان آرامشت هستم خدا می داند...میان اشک دوم و سوم بود که دعا کردم،

و می دانم که خدا صدایم را شنید.این را از لبخندی فهمیدم که گوشه ی لبهایت را آرام و

بی سروصدا بالا کشاند...حالا من،آرام و بی سروصدا،بدون اشک،فقط تو را نگاه می

کنم،فقط نگاه...

/ 16 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

سلام زهرا خانم. خوبی؟ [قلب]

رها

وبلاگم را عوض کردم. شده این: http://newlife011.persianblog.ir/

ر ه ا (رها)

سلام عزیزم. ممنون که اومدی. خانوم من وبلاگم را عوض کردم. اینجا می نویسم: http://newlife011.persianblog.ir/

حس نهان

توانایی ابراز احساسات خوبه ، اما جامعه خودسانسوری رو تحمیل میکنه

ريحانه

سلام در ميان باران اشکهايت ما را هم فراموش نکن !

فائزه

سلام زهرا جان. طاعاتت قبول. آپم. خوشحال میشم نظرتو در مورد نوشته ام بودنم.[گل][گل]

طیبه

یه دلم نشست ... :)

طیبه

چقدر قشنگ بود و بی تکلف و پر احساس و پر رنگ... خوشم آمد بیش از تمام آن هایی که پیش از این بود! همیشه به همین زیبایی به دل بنشین! :)