پاییز فصل من است

 

پاییز فصل من است

شعرهای مرا اغلب پاییز سروده است

و من به نام خودم جعل کرده ام!

قصه ی من و پاییز طولانی ست

کودکی هایم را بوی باران پر کرده است

درخت سر کوچه ی کودکی ام همیشه پاییزها برایم شعر می خواند

دستهایش را با نسیم می تکاند

و شعرهایش روی زمین می ریخت

کوچه که می رفتم مراقب شعرهای درختم بودم

می ترسیدم زیر پایم بمانند و درخت غصه اش بشود...

آخ که چقدر دلم برای کودکی ام تنگ است...

پاییز هر سال کودکم می کند

دستم را می گیرد و از کوچه باغهای قدیمی عبورم می دهد

از رویاهای رنگارنگ

از خاطره های خیس

بلوزهای بافتنی ام را از بقچه ی پاییز می کشم بیرون

و می بوسمشان

می بویمشان

می گویم کاش ماشین زمان داشتی پاییز!

کاش دوتایی سوار می شدیم و می گریختیم از این روزهای تلخ

چشمهای پاییز اشک آلود می شود

و مرا یاد مادربزرگم می اندازد

آی مادربزرگ!

کی می شود دوباره کنار سماور بنشینی

و همه را دور سفره جمع کنی

در چای ام شیر بریزی و با دو حبه قند شیرینش کنی

کی می شود دوباره تنور را بهانه کنیم

تا بیشتر عطر تو را در آغوش بگیریم

آخ مادربزرگ...دلم تو را می خواهد...ولی جایت حسابی خالی ست

پاییز نبودنت را بیشتر به رخم می کشد

 

پاییز فصل من است...

/ 0 نظر / 5 بازدید