روایت رویاها

سه سال و نیمِ عجیب و غریب رو پشت سر گذاشتم. اکثر اوقات آدما وقتی خاطرات گذشته‌شون رو مرور می‌کنن، می‌گن: «یادش به خیر... چقدر زود گذشت!». اما من باید بگم: «چقدر دیر گذشت!»... این سه سال و نیم برای من اندازة ده، پونزده سال طول کشید. شاید از بس فشردگی و سرعت اتفاقات و حوادث زیاد بود که دچار «اتساع زمان» شدم و این‌قدر زمان طولانی شد. جوری هم حادثه‌ها زیادن که دهانم از گفتن بسته می‌شه و ترجیح می‌دم که روزی، جایی، همة این گذشته‌ها که اثرشون رو در من گذاشتن، ته‌نشین که شدن، آروم که گرفتن، خودشون به گفته یا نوشته‌شدن تن بِدن... و نقشِ من اون روز، تنها روایتگری باشه. نه کسی که در تمامِ این سال‌ها زندگی کرده و در متنِ ماجراها اومده، رفته، خونده، نوشته، دویده، رقصیده، اشک ریخته، ترسیده، عشق ورزیده، عصبی شده، افسردگی رو گذرونده، محبت کرده، گذشته، چشم‌پوشی کرده و... کسی که در این سه سال و نیم، در حوالیِ سی‌سالگی زندگی کرده...

گذروندنِ این مرز، به‌شدت دشوار و به‌غایت شیرین بود.

هرگز این‌قدر تغییر و تغییرپذیری رو برای خودم تصور نمی‌کردم. اما شد. من، «من» موندم اما شکلِ دیگه‌ای پیدا کردم. مثالی ندارم که برای این تغییر شکل بزنم. مثل خودم عوض شدم. درست مثل خودم!

باید بشینم و به‌آرومی دقیقه‌های طولانیِ این سال‌ها رو روبه‌روی خودم بشکافم و از چیزهایی که پیدا می‌کنم، به روایتِ رؤیاها برسم. زمان لازمه... تا نفسی بکشم و بعد، دوباره بلند شم و نوشتنِ زندگی رو از برگِ تازه‌ای شروع کنم.

/ 1 نظر / 66 بازدید