نوبت باران واژه ها

تقدیم به بانوی بی‌نشانم...

 

تا انتهای غربتتان دام شب رهاست

بانو، چقدر گم شده‌ام دستتان کجاست؟

بغضم چرا نمی‌شکند راحتم کند؟

گویا دوباره نوبت باران واژه‌هاست!

صبح از تو و نگاه تو معنا گرفته‌است

ای آن‌که روز و شب همه ذکرت خدا..خداست

نامت هماره رایحه‌ی یاس می‌دهد

با آن بهار و باغ و بهشتی که در شماست

خورشید بر مدار تو می‌گردد، آسمان!

آخر حساب «فاطمه» از دیگران جداست

بر دوش کهکشان به کجا کوچ کرده‌ای

کز رفتنت تمام زمین غرق درعزاست

از خاک تا جهانِ دگر قد کشیده‌است

دردی که در میان دلِ تنگِ مرتضاست

ای کاش جای واژه بریزد به صفحه، اشک

آن دستهای عقده‌گشا بی‌نشان چراست؟

 

پ.ن: شعرمو با همه دلم نوشتم بانو. با همه دلی که شکسته است، و چشمی که اشکش خشک نمیشه، تنها از نگاه تو مدد می خوام...منو دریاب...

/ 6 نظر / 7 بازدید
اقلیما

سلام زهرای نازنین! اسم قشنگت این روزا تبرک دیگه ای داره شعرت زیباست ، و همه ی حال دلت ازش معلومه! به واسطه ی اون اشکای قشنگت رفقات هم دعا کن مهربون! اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها...

فائزه

و من هم سلام.. زیبا بود،خیـــــــــــلی.. استمداد دعا،خواهر..

مریم اسدپور

ای کاش جای واژه بریزد به صفحه،اشک... سلام خواهری، عجیب دلت رو دوست میدارم! یاعلی

تیموری امیر..

سلام..خوش اومدین. شعرتون خوب بود. خدا قبول کنه ایشالا. همیشه یا علی مدد.

امید

سلام غزل باران شدم در این روزهای بارانی گویا دوباره نوبت باران واژه هاست باران ای واژه و احساس بر من باریدن گرفت با خوندم این غزل زیبا و بارانی که در وصف بی بی سروده اید بسیار زیبا بود غلب باران باشید و بارانی یا حق امید

خاکدان

احسنت .احسنت .نام زیبای بی بی گوارایتان باد