ماجراجویی های خانوم ماه

ماه دلش می خواست همدمی داشته باشد.چند وقتی بود بدجور احساس تنهایی می کرد.دوره افتاد توی آسمان و سر راهش به هر کس رسید گفت:"همدم من می شوید؟"

خورشید اولین نامزد بود که بر خلاف طبع گرمش به سردی جواب داد:"من؟!همدم تو؟!پیش خودت چه فکری کرده ای ماه؟!"

ستاره ی دنباله داری که از آن حوالی می گذشت در پاسخ ماه گفت:"دیوانه شده ای ماه جان؟می دانی من هر 568 سال یک بار راهم به این طرفها می افتد؟"

مریخ اخمهایش را در هم کرد و گفت:"اصلا یک نگاه به من بنداز ماه خانوم!خداوکیلی من و تو به هم می آییم؟!"

ماه حتی به پلوتو که راهش خیلی دور بود هم پیغام فرستاد!

نامه ی پلوتو با یک روز تأخیر دست ماه رسید:

"شرمنده ام ماه عزیز!من برای خودم همدم دارم.محض اطلاعتان اسمش شارون است و بسیار به یکدیگر علاقه مندیم.ببخشید که برای مراسم ازدواجمان دعوتتان نکردم؛نه که راهتان دور بود!"

زحل هم نگاهی به ماه انداخت و با آه و افسوس گفت:"این حلقه مایه ی دردسر من شده ماه مهربان!تا حالا 25دفعه ازدواج کرده ام و گردن هر بیست و پنج همدم سابقم در این حلقه گیر افتاده و همه شان مرحوم شده اند!به خدا دیگر راضی به مردن شما نیستم!"

بزرگترین سیارک حلقه ی سیارکها هم آب پاکی را ریخت روی دست ماه و بهش گفت:

"من شاه این اقلیمم! این خرده سیاره ها هم که می بینی همه کمر به خدمت من بسته اند.ما را چه نیازی به شما هست؟"

ماه در دلش گفت:"بی سلیقه! لایق همان خرده سیاره های سیب زمینی شکلت هستی!"

ماه ناامید و خسته به مدار خودش برگشت.

همینطور که داشت به ماجراهایی که از سرگذرانده بود فکر می کرد،صدایی به گوشش رسید:

"سلام ماه من! کجا رفته بودی؛دلم هزار راه رفت!"

زمین بود.ماه نمی خواست راستش را به زمین بگوید.گفت:"رفته بودم توی منظومه دوری بزنم!"

زمین گفت:"خوب قبل از رفتن خبری چیزی می دادی عزیزدلم!

می دانستی اخترشناس ها چقدر دل نگران بودند؟

می دانستی عاشق ها داشتند افسرده می شدند؟

می دانستی نویسنده ها و شاعران چند روز بود دست به قلم نشده بودند؟

می دانی کشتیرانان و صیادها چه قدر غصه خوردند؟!

ماه هیچ کدام از اینها را نمی دانست.از خودش خجالت کشید.به زمین نگاه کرد.آب اقیانوس آرام بالا آمده بود.ماه عکس خودش را در اقیانوس دید،

اخترشناس ها را دید که در رصدخانه ها مشغول کار بودند،

عاشقها را که دست در دست هم زیر نور ماه قدم می زدند،

نویسنده ها و شاعران را که باز کاغذهایشان از کلمه پر می شد،

صیادان و کشتیرانها را که خوشحال و راضی بودند...

نفس عمیقی کشید و لبخند رضایت بر لبش نشست.

 

ماه آن شب دایم با خودش می گفت:راستی زمین...! 

پ.ن:با تشکر از صبر و تحمل شما؛اهل طویل نویسی نیستم اما شد دیگر!

پ.ن.دو:تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم/کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو...

/ 10 نظر / 36 بازدید
مریم اسدپور

سلام غریب من تقدیم به خواهر عزیزم...[گل] داستانت زیبا بود،مثل همیشه. اما من میخوام از غصه ی امروز بگم!!از دل شکسته!! چاره چیه؟!تو بگو! یاعلی...

حامد عنقا

خواندن نوشته ی شما هم بسیار حال خوبی دارد. برایتان توفیق ارزومندم. یا علی

فائزه

سلام به زهرا بانو جان!! امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه بشکن قرق را ماه من، بیرون بیا امشب ..!!1 آفررررررررررین.داستان زیبایی بود..[گل]

عارف

دیگه به شبانه هایم سری نمیزنی به شبانه ام بیا که حیرانم

زهرا_ض

سلام زهرا جان خوشحالم برگشتی :) خیلی خوب نوشتی عزیز دلم مثل شعرات .

فائزه

سلام دوست عزیزم. به روزم به یاد او..

ريحانه

سلام ماه من ، کجا رفته بودی ؟!؟!؟! [بغل]

داش علی

,•’``’•,•’``’•, .’•,`’•,*,•’`,•’ ....`’•,,•’`

داش علی

,•’``’•,•’``’•, .’•,`’•,*,•’`,•’ ....`’•,,•’`