صدا نمی کنی منو؟

چند شب پیش توی اتاق نشسته بودم که صدایی شبیه صدای دست زدن جمعیتی در یک مهمانی از دوردست به گوشم رسید.کمی از شب گذشته بود ، فکر کردم شاید عروسی ای چیزی در یکی از خانه های این اطراف گرفته اند. رفتم بالکن دور و بر را نگاهی انداختم اما خبری نبود.صدای دست زدن اما همین طور بی وقفه و یکنواخت ادامه داشت. آخر شب وقت خوابیدن هنوز صدای دست زدن می آمد. به مامان گفتم: نکنه جنّا عروسی گرفتن!!

پیش تر از ماجرای عروسی گرفتنِ جن ها، صدای دیگری هم از بیرون اتاق گهگاه به گوشم می رسید به خصوص بعدازظهرها که سکوت بیشتری می شد. صدای تلق تولوق نعل اسبهای درشکه، عین صدایی که از درشکه های در حال حرکت در میدان امام اصفهان به گوش می رسد. چند لحظه می رفتم توی خلسه، در فضای قصه های بریتانیای دهه 50-60 میلادی غرق می شدم. درشکه چی را تصور می کردم که اسبها را شلاق می زند و یک "هی" می گوید و درشکه با سرعت از جاده ی باریک سنگلاخی عبور می کند. اندکی بعد به جلوی یک عمارت بزرگ و مجلل می رسند که میان باغی سرسبز و پوشیده از گلهای صورتی و سرخ و درختان سیب و انگور قرار دارد. زنی باشکوه از درشکه پیاده می شود. لباسش به سبک آن زمانها پر از چین و تور است. آستین های پُفی اش که عشق دختربچه هاست، دلم را می برد. و کلاه، آن کلاه پوست پیازی پَردار گران قیمت به چهره ی سفید و نمکین زن چه قدر می آید...

خب... از خلسه بیرون می آیم.اینجا تهران است.تابستان 1392، کولرهای همسایه ها سخت و پُرصدا مشغول کارند. کولر همسایه بالایی دست می زند و کولر همسایه پایینی با دو سه اسب ،خیلی تند از پیچ جاده ها عبور می کند.

و من...که خیلی خسته ام، دلم بدجور پاییز می خواهد...

 

پ.ن:

من خیلی وقتا ساکتم، سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید

پاییز سال بعد برگردم...

 

- رستاک حلاج

/ 3 نظر / 39 بازدید
خاکدان

سلام . من باورم نمیشه کسی که باین زیبائی رویائی رو خلق میکنه ساکت و سرد باشه . مگر اینکه این سکوت حاصل فاصله دریافت های ذهنی و احساسی با اطرافیان باشه که البته خیلی رنج اوره . درست مثل اینکهانسان غصه دار بحران حیات و ممات خیل عظیمی از انسانها ست که همه گناهشان فقر انهاست ،و طرف از دغدغه اصلی اش می ناله که که بروز نبودن مدل بینی است. موفق باشیید . یا علی

خاکدان

سلام . سکوتی که در دلش تفکر باشد نه تنها مذموم نیست که پسندیده و توصیه شده است و اگر اشتباه نکنم کلام مولا است که میفرمایند جائی که سخن نقره است سکوت طلاست. منظور من از سکوتی که باورم نمیشد سکون بود که از کلمه سرد پس از سکوت استنباط کردم . بهر حال دنیائی که دارید اگر زیبا نبود تظاهرات بیرونی لطیف و زیبا نداشت . دنیاتان مبارکتان. موفق و پیروز باشید . یاعلی

خاکدان

سلام. در حدیث هست که دلها اقبالی دارند و ادباری . -باصطلاح خودمان گاهی ادم حال داره و گاهی نداره- در حال ادبار - بی حالی - فقط به واجبات بپرداز و در حال اقبال-با حالی-به مستحبات هم بپرداز. این واقعیتی است کهگاهی انسان احساس رخوت و سستی و بی حالی و حتی بیهودگی میکند که اکثر اوقات ناشی از تضاد یا عدم همراهی واقعیات بیرونی با امال یا ارزشهای او وگاهی ناسپاس یاطرافیان و از این دست ضربات است .برخی ان مثل معروف همرنگ جماعت شو را عنوان میکنند و برخی با جملاتی نظیر بابا بی خیال خودتو خسته نکن و الکی دست و پای خودت رو بستی و از این اراجیف . اما به نظر من بهترین راه حل همان است که خوتان اورده اید: و حسن اولئــــک رفیـــــقا... کمی خلوت با حضرت دوست ، مکثی کنار شمعدانی لب حوض ، دورکعت نماز در امامزاده صالح و ندبه ای در بهشت زهرا و تجدید عهدی با رفقا در قطعه شهدا -من با این نسخه سرحال میایم- و البته شما نسخه خوتان را دارید و دیگری نسخه خودش را .اما دوا همان است که گفتید: و حسن اولئــــک رفیـــــقا... و...گرم تو دوستی زکس ندارم باک شاد، پیروز و کامروا باشید. مثل خیلی ها منتظر قطعات لطیف و زیبایتان هستم . . یا علی