و قاف...

 

 

روزی که به خاک نجف پا گذاشتم، یاد تو با من بود، هشتم آبان بود

هر نمازی که خواندم، یاد تو با من بود

خلاصه بگویمت...قرارمان را به هم نزدم...می دانم که می دانی

"تو از یادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار...تو از یادم نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارمِ تنهایی...تو از یادم نمی روی

تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی...!"

***

آبان و اردیبهشت چه شبیهِ تواند

بهار ِ نخستین نفس گریه

پاییزِ آخرین نفس

تو در گرماگرم ِملایمتی شدید

می آیی و می روی

این منم که طوفانِ ساکنم

اَبرِ شاعرانگی ام بی عین و شین و "قاف" سترون ماند...

 

آمدنت مبارکِ دنیا...

 

 

 

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سرشار

سلام قیصر ... اینکه اهل ولایت ماست همیشه باعث افتخارم بوده ... شاعر روزهای زندگی‌م ... + زهرایی تعداد تفاهماتمون داره بالا میزنه ها ـــــــــــــــــــــــــــ روزی که به خاک نجف پا گذاشتم، یاد تو با من بود ، نمی‌دانم چه روزی بود ... یادت اما با من بود و من با یادت ... ـــــــــــــــــــــــــ چه قشنگ نوشتی ...

مریم اسدپور

ما تمام می شویم...

راضیه(شاپرک بیشه)

سلام زهرا جان. مرسی که به خونه ی من سر می زنی... راستش مدتیه مینویسم و نیمه نصفه رها می کنم. دست و دلم به نوشتن نمیره... ان شاءالله برج میلاد رو میام. ( کاشکی ما هم شاعر بودیم، یه چیزی اونجا میخوندیم!) امیدوارم این مراسم و نمایشگاه کتاب سر حال بیاره قلمم رو.... خیلی خوشحال میشم ببینمت 18 ام. :) :) التماس دعا دارم شدید...:(

فاطمه زاهدی

سلام عزیز دلمی زهرا جوونم خانوم فیروزه ای من... [ماچ][قلب]

سرشار

سلام اوهوم،،‌سید علی صالحی هم ... تا پارسال نمی‌دونستم ... شعرای ایشونم خیلی قشنگه ... ولی من با قیصر بزرگ شدم

مهدی رزاقی

سلام و امید خیر

فائزه

حکایت عشق بی "ع" و "شین" و "قاف".. مصطفی مسطور...!!!!!! [چشمک]