یک. پای رفتن

سلام پدر

روشناییِ روزِ جمعه نهم آذر در حال ترک ماست که من این اولین نامۀ پس از توفان را برایتان می‌نویسم.

«فیروزه‌باران» در این دوازده سالی که از عمرش می‌گذرد، زیر سایۀ شما بوده و قد کشیده است؛ همچون نویسنده‌اش که از پسِ دوازده بار گردش زمین به دور خورشید، هزارها فرسنگ از روزهای آغاز عمر فیروزه‌باران دور است. بسیاری چیزها را از دست داده و بسیاری چیزها را به دست آورده است... عمر، سلامتی، جوانی، دوستی، شکیبایی، معصومیت، عادت‌ها، آدم‌ها، آسودگی‌ها، رنج‌ها، روزی‌ها و بسیاری چیزهای دیگر. اما یک چیز در تمام این سال‌ها و پیش از آن... از شانزده‌سالگی‌ام تا حالا، ماندگار بوده... آن هم «یاد شما».

از پسِ این سال‌ها دریافته‌ام سرمایه‌ام همین بود... همین توجه شما... که کم و کمرنگ نشد. اگرچه من کم بودم و کوتاه و بریده‌بریده.


پدرجانم

قلبی که زخمی است، التیام می‌خواهد... و دست شما همان مرهمِ همیشگی است. و من شادم که دست شما را در زندگی‌ام دیده‌ام.

عزیز دل!

می‌دانم اگر به قول‌هایم وفا نکنم نمی‌توانم توقع داشته باشم که رفتار متقابل، وفامدارانه باشد. این اولین قدم را شما به من بیاموزید. پای رفتنِ دخترتان لنگ است.


/ 0 نظر / 25 بازدید