سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است.....

دلت برای این روزها می‌سوزد. و برای این شب‌ها که آرام می‌گذرند. به دانه‌های اسپند اشاره می‌کنی و می‌گویی: همه‌ی لحظه‌های تو باید مثل اینا باشن. قرار که می‌گیری، انگار مُردی!

بعد در حالی که اسپندگردان را دور سرم می‌چرخانی، می‌آیی می‌نشینی کنارم روی کاناپه و آن یکی دستت را می‌اندازی دور گردنم و می‌گویی: ماهی وقتی آروم می‌گیره، خودشم باورش میشه که کارش تمومه!

می‌گویم: اسپند برای چی؟!

بلند می‌شوی می‌روی آشپزخانه. خاکستر دانه‌های سوخته‌ی اسپند را خالی می‌کنی توی سطل آشغال. یخچال را باز می‌کنی.نمی‌دانم چی می‌خواهی برداری یا شاید هم بگذاری. تقریباً داد می‌زنی: امروز خیلی خوش‌تیپ شدی!

می‌گویم: بادمجون بم آفت نداره!

می‌گویی: داره، خوبم داره!

می‌آیم سر تکان بدهم که پیش خودم یعنی، باز هم حسادت زنانه‌ات گل کرد؛ که می‌آیی مچم را می‌گیری. یعنی واقعاً مچم را می‌گیری. انگشت اشاره و سبابه‌ات را روی نبضم می‌گذاری. مثل دکترها ، خیلی جدی می‌گویی: نبضتون زیادی تند می‌زنه آقا! استرس دارین؟

دستم را رها می‌کنی. با نوک انگشتانم چند ضربه روی دسته‌ی کاناپه می‌زنم و می‌گویم: طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک...چو درد در تو نبیند که را دوا بکند؟!

دست بر کمرت می‌زنی و می‌گویی: چیزی می‌خوری؟

می‌خواهم "نه" بیاورم، دلم نمی‌آید. هرچی نباشد، توی این زندگی که بالا و پایینش دست و پام را شکسته، به همین سر سفره با تو نشستن و چشم در چشم تو، لقمه در دهان گذاشتن و چند کلمه حرفِ راستِ حسینی شنیدن از زبان تو دلخوشم.

به آشپزخانه می‌آیم. می‌پرسی: همین جا سفره پهن کنیم؟

سفره دونفره‌مان را خودم از کشو در می‌آورم و پهن می‌کنم روی زمین.

همه چیز را از قبل آماده کرده‌ای. با خودم فکر می‌کنم اگر می‌گفتم:نه، حتماً امشب اتفاق بدی برایم می‌افتاد؛ و خدا را در دل شکر می‌کنم. مثل دختربچه‌های حرف‌گوش‌کن می‌نشینی کنار سفره. دستت را می‌زنی زیر چانه و با آن یکی دستت با خرده نان‌های توی سفره بازی می‌کنی. همه چیز را توی سفره می‌چینم، و می‌نشینم رو‌به‌روی تو. از این سکوت گریزانم. می‌گویم: آی طبیب! غذای تو دواستا! لبخندی کنج لبت جا می‌گیرد. نان را می‌گذاری جلویم. در بشقاب مشترکمان پنج تا کتلت هست و در کنارش، گوجه و خیارشوری که با دقت خرد شده. آن طرف یک ظرف حصیری پر از ریحان تازه است و یک پارچ آب سرامیکی فیروزه‌ای و دو تا لیوان کنارش. می‌گویی: اگه من طبیبم، بهت میگم قرار نگیر حبیبم! وقتی که زیادی آروم میشی، نگرانت میشم.

لقمه‌‌ی اول را که درست کرده‌ای، می‌دهی دستم.

می‌پرسم: راستی راستی امروز خوش‌تیپ شده بودم؟

می‌خندی. احساس می‌کنم دلم می‌خواهد میان خط خنده‌ات غرق بشوم، تا همیشه. می‌خندم. وسط خنده‌ها می‌گویی: حالا بهتر شدی!

***

– آره انگار بهترم...

طبیب جان! بوی اسپند و عطر تو عجب معجزه‌ای دارد!

/ 8 نظر / 41 بازدید
راضیه

سلام دختر خوب. چقدر دلچسب بود این نوشته... مهربون و عاشقونه... از اونا که آدم دلش می خواد!:) به منم سر بزن، هرچند نوشته هام به پای شما نمیرسه...

اقلیما

می خوام بگم ... زهرا جون چون تو کجا نادره گفتاری هست ؟ ... تو که ما رو مجنون می کنی دختر خدا از این تصویرا نصیبت کنه هزار هزار تا ! اون پارچ سفالی و اون سبد ریحون و اون .. اون ... طبیب اعجازگر رو !

سرشار

برای عرض جواب سلام اومدیم که خوردیم به عجب پست قشنگی :) از چشم مرد نگاه کردی و نوشتی ... کار سختیه ها ... هر کسی از پسش بر نمیاد اون هم به این قشنگی[گل] ... لذت بردم ... در حد حس عطر ریحون تازه و سیر شدن از کتلت و رفع عطش از پارچ آب سرامیکی ِ فیروزه‌ای و ... بقیه حس‌هاش هم نگفته بماند، به! یاد پدر جوجه افتادم :دی

سرشار

راستی! راستی! چه عوض شده اینجا ... رنگین کمون می‌باره ...

فاطمه زاهدی

سلام خاااانوم ای جانم ... پر از عشق بود و عشق بود و عشق ... انشا اله که قلبت همیشه عاشق و پر شور باشه زهرا جونم [قلب][قلب][گل]

نازنین

بسیار زیبا [لبخند]

آنارم

سلام زهرای گلم[گل] ازون کامنت ها بود که آدم رو هل می داد سمت یه عالمه حس خوب. خود خودمم. حالت چطوره رفیق روزهای خوب؟[لبخند]