|
فیروزه باران شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
| ||
|
هوا سرد است.پتو را می کشم تا بالای پیشانی ام.دکمه ی روشن ِ رادیوجیبی ام را با انگشت پیدا می کنم و می فشارم.پیچ "ولوم" اش را تا جایی که امکان دارد به سمت خودم میچرخانم تا صدایش را فقط خودم بشنوم.البته که از هدفون خبری نیست!بعد رادیو را می گذارم بغل گوشم.این یک قرار# است:هر پنجشنبه باید سر این قرار باشم؛حتی در نهایت خستگی و خواب آلودگی.از بعدازظهر تا یازده شب در همایشی بوده ام برای نوجوانان،همایش"ما نوجوانان".خدا را شکر که به موقع به خانه رسیده ام.باز با وجود خستگی مثل هر پنجشنبه سر قرار حاضرم ،تا حرفهایی را بشنوم که یک هفته انتظارش را کشیده ام... صبح از خواب می پرم.سراسیمه تمام دیشب را مرور می کنم.رادیو هنوز دستم است.باطری اش انگار تمام شده،دارد خِرخِر می کند... سراسر وجودم آه می شود! همه ی نشانه ها گویای این است که از فرط خستگی خوابم برده و قرار را به آخر نرسانده ام... عصبانی ام از دست خودم؛از دست خودم عصبانی ام...!
#.خانواده ی باغی در صدای پنجشنبه شب/گوینده:وحید جلیلوند/زمان پخش:شهریور 82تا فروردین83 [ جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۸ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
پسرک پابه پای پدر،گامهای کوچک اما مصممش را می شمرد کاپشن و کلاه آبی اش در تضادی آشکار با قرمزی کتانی هاش،به او جذابیت بیشتری بخشیده بود. همینطور که داشت برای خودش آوازهای کودکانه می خواند،دست پدر، دست کوچکش را گرفت و از تل مصالح ساختمانی که در مسیر پیاده رو انباشته بود دورش کرد. چند دقیقه بعد،پسرک دست پدر را رها کرد و به راهش ادامه داد... ناگهان انگار چیزی از خاطرش بگذرد،برگشت و پشت سرش را نگاه کرد اما پدرش آنجا نبود! چشمان نگرانش به این طرف و آن طرف چرخید و اشک در آنها جمع شد و با صدای بلند داد زد:بابا کجایی؟! پدرش که دید شوخی اش ،گرفته،از پشت ماشین بیرون آمد و با خنده پسرکش را در آغوش گرفت... پسرک با چشمهای اشک آلود به پدرش غر می زد که :چرا منو ول کردی؟! و پدرش لبخند می زد؛ و البته من هم،که شاهد این ماجرا بودم... در ذهنم فکری می چرخید،اینکه ما آدمها چند بار چنین اتفاقی برایمان افتاده؟ چند بار فکر کرده ایم که خودمان بلد ِراهیم و دست خدا را رها کرده ایم و هرجا دوست داشته ایم رفته ایم...بعد از مدتی دوروبرمان را نگاه کرده ایم و متوجه تنهایی و گم شدن خودمان شده ایم.بعد هم به خدا غر زده ایم که خدایا چرا منو رها کردی؟! در حالی که خدا یک لحظه غافل از احوال ما نبوده ؛ و اگر نبود مهر بی پایانش،و توجه ویژه به بنده اش،ما کی می توانستیم از مسیر اشتباه به راه برگردیم و باز دست در دست خدا از سفر ِزندگی لذت ببریم؟! [ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٦ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
نازکتر از بلور و حریر است قلب من در دست چشمهات اسیر است قلب من...
این روزها نارنگی که پوست می کنم،یاد پوست های نارنگی پخش و پلا در جامیزها و بوی خنک عطر نارنگی در هوای کلاس_ آن روزها می افتم خیلی دل تنگ ام... [ دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٤ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
امروز روز معلم بود.من هم می خواهم به مناسبت این روز خاطره انگیز یک پست فوق العاده بگذارم.پستی که شما را متعجب خواهد کرد ! شعری که برای امروز در نظر گرفتم،فرقش با بقیه نوشته ها و شعرهای این وبلاگ، در تاریخی بودنش است!این شعر از قدیمی ترین شعرهایی ست که سروده ام و اولین شعری که سر کلاس درس برای معلم فارسی اول راهنمایی ام خواندم.خودم که هر وقت می خوانمش،کلی می خندم! نمی دانم آن روز چطور معلمم جلوی خودش را گرفت و نه تنها نخندید،بلکه تحسینم هم کرد! همکلاسیهایم هم مرا با مریم حیدرزاده (!) مقایسه کردند آخر آن موقع آلبومهایش خیلی معروف شده بودند و بچه ها همه ش شعرهای آبکی او را زمزمه می کردند.خوب زیاد منتظرتان نمی گذارم.این شما و این شعر معلم: ای معلم ای چراغ رهنما ای معلم دوستدار بچه ها با تو هستم ای مه ِ روشنگری موجب آگاهی جان و دلی! تکدرختی در دل ما بچه ها با صفا و پرشکوه و همنوا سوز و عشق ومهربانی کار تو حلم و صبر و بردباری یار تو با کلامت آشنا و همدمم ای درخت سبز و زیبای کَرَم! هر سخن را با زبانی دلنشین گفتنش سخت است بر کَس،ای متین!!!! من تو را با چشم دل می بینمت من تو را مانند جان می خواهمت دوستت دارم به قدر یک جهان مهربان باش و برای من بمان [ یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٠ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
٧/۶/٨٨ امروز کفش آهنین به پا کردم و تمام مهرها و امضاهای لازم را از اداره جات مربوطه گرفتم و برگه ی محترم تسویه حساب این جانب ممهور به مهرهای رنگارنگ آقایان و بانوان مسؤول ِ مشغول به شغل شریف مهرزنی در دانشگاه گردید. البته یک مرحله را زیرسبیلی رد کردم ؛ با حجم گسترده ی ساخت و ساز و رشد ساختمانهای بلند مرتبه و تخریب ساختمانهای قدیمی و عملیات گودبرداری در یک گُله جای محوطه ی دانشگاه،مرکز بهداشت و درمان هم از ترکش های این تخریبات بی نصیب نمانده و علی الحساب به یکی از خیابانهای پشت دانشگاه منتقل شده است.بنده بعد از کشف ِ موضوع ِ تخریب این مرکز از زبان کارگران پخش و پلا در آن محوطه به سوی محل جدید رهسپار شدم ، غافل از این که در آن مکان چند خانم بیکار،گرد هم نشسته وگل می گویند و گل می شنفند(!) و تنها چیزی که در آنجا معنا ندارد،انجام کار است.پرسیدم پس این تسویه حساب ما را کی انجام می دهد؟ گفتند وسایلمان راه نیفتاده_خودشان هم در میان انبوهی از آت و آَشغال نشسته بودند_ گفتند نمی توانیم کارتان را راه بیندازیم بروید آخر هفته یا اول هفته بعد بیایید من هم گفتم چشم!حتما! آخرین امضا را باید از اداره امور خوابگاه ها می گرفتم تا می توانستم از شرّ اداره جات تابعه ی معاونت دانشجویی و فرهنگی خلاص شوم.نمی دانم با کدام قانون، اینها ما را برای امضا گرفتن به جاهایی می فرستند که در طول عمر دانشجویی مان یک بار هم پایمان را آنجا نگذاشته ایم!این همه کاغذبازی بیهوده چه معنایی می تواند داشته باشد در حالی که می توانند با یک تلفن قال قضیه را بکنند و بفهمند مثلاً دانشجوی نگون بخت موردنظر اصلاً و ابداً رنگ خوابگاه را ندیده است؛ یا هرگز از اداره رفاه وام دریافت نکرده است یا تنها موردی که پایش به مرکز بهداشت و درمان باز شده ،زمانی بوده که به عنوان دانشجو وارد دانشگاه شده و وزن و قد و فشارخونش را اندازه گرفته اند تا از سلامت وی مطمئن باشند؛یعنی آن یک بار هم دانشجو با پای خود آنجا نرفته! سرانجام با امضا و مهر معاونت دانشجویی و فرهنگی،برگه ی تسویه حساب در دست،شادان و خندان،به سمت دانشکده روانه شدم ،برگه را به آموزش دانشکده تحویل دادم تا بلکه بالاخره یک کلام از دهانشان بشنوم که خوب خانم!کار تمام شد بروید پی زندگی تان! اما زهی خیال باطل...! مسئول آموزش برگه ی دیگری داد دستم و گفت برو این برگه را به امضای استاد راهنمایت برسان.این یکی برگه را هم ببر شورای صنفی برایت مهر و امضا کنند و بعد یک کپی پشت و رو از آن بگیر و برای من بیاور! خلاصه،کمد عزیزم را تحویل شورا دادم و امضاها را گرفتم و کپی را تهیه کردم و به آموزش برگشتم.مسئول آموزش نگاهی به برگه ی دوم انداخت و گفت:پس امضای رئیس دانشکده کو؟ ببر دکتر {...} برایت امضا کند و یک کپی ازش بگیر و بیار.با گرفتن امضا و کپی دوباره به آموزش برگشتم.این بار آقای مسئول کپی ها را برداشت و اصل ها را به هم منگنه کرد و به دست ما داد و گفت:خوب!حالا برو آموزش کل.من هم خوشحال از اینکه دیگر شاخ غول را شکسته ام،راهی آموزش کل شدم.اما انگار این فرآیند فارغ التحصیل شدن تمامی نداشت.هیچ چیز بدتر از این نمی توانست باشد که بعد از این همه دویدن و زیر آفتاب لَه لَه زدن و جاهای ندیده ی تمام این سالها را زیارت کردن،بِهِت بگویند اداره ی کل تعطیل شده،همه یک ربع به دو فلنگ را بسته اند تا به استراحت بعدازظهر ماه رمضانشان برسند!!! [ یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٠ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
شاید چیز مهمی برای گفتن نباشد اما گاهی چاره ای به جز نوشتن نیست یعنی احساسی در اعماق وجود برای نوشته شدن بی تابی می کند،آن هم فقط برای نوشته شدن نه شکل دیگری از بیان.شاید برای یک نقاش ، نقاشی کردن همین کارکرد را داشته باشد، اما برای کسی که شوقش نوشتن است،احساس باید به شکل واژه های روی کاغذ خود را برملا کند.پس من هم می نویسم،چون شوقم نوشتن است حتی اگر کلام از فرط ابهام،معنای خود را از دست بدهد. *** دیگر لازم نیست برای عاشق بودن از تنهایی بگریزم.می دانم که تنهایی راز بزرگی است به هیبت عشق؛ و می دانم تنهایی را باید چشید تا عظمت و زیبایی عشق برای انسان قابل درک گردد.تنهایی پلی است که با عبور از آن به گستره ی اهورایی و آسمانی عشق می توان رسید...و شاید این تنها راه باشد...تنهایی،تنها راه فهم گستردگی عشق است...تنهایی و تنها تنهایی... [ شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥٥ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||