|
فیروزه باران شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
| ||
|
رنگ می زنی به شب من باز...فیروزه ای خالص! نامت را از قلبم شنیده ام.دیگر خودم را به آن راه نمی زنم. این آوا که در سرم می پیچد،من از خود بی خود می شوم، بابا! بابا! با من حرف بزن با من از چیزی مثل باران مثل تشنگی نیلوفر مثل شبهای عجیب دلتنگی حرف بزن. قلبم را بخوان به آرامش دستم را بخوان به نوشتن...فقط از تو برای تو نوشتن. نه،باز هم این نامه،نامه نشد.مگر اشک می گذاردم؟ کلمه هایم به جمله شدن نرسیده،بغضشان می ترکد و می دانم تو سلام گفته ای سلام عزیزدلم! ............
[ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۳ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
باز در این ساعت صفر عاشقی مثل بغضی فروخورده سر باز می کنم جوششی از چشمانم آغاز می شود دردی در قلبم چنگ می زند، و حسی غریب اما قدیمی جرقه ای به جنونم. شعله می شوم و می سوزم می سوزم و می بارم... تو در اول این حال بی تفسیر بوده ای سالهاست عاشقم کرده ای به گفتن ِ "سلام عزیزدلم!" به نشستن ِ روبه روی عشق و دل دادن به واژه های مقدس، به لب دوختن و در باران ِاشک شست و شو کردن، و من از تکرار این قصه به روشنی هر لحظه ایمان می آورم. تو در ثانیه های تاریک من بی جست و جو پیدا شدی و نور آوردی چراغی در ظلمت آویختی چشمهای مرا به چشم ماه مهربان دوختی. خیس از صدای تو شدم که این همه فیروزه بر من و زندگی ام بارید صدای تو به من هدیه ی جنون و اشک داد... باز ساعتم صفر شده! باز بی آرام،بی قرار، می گریم این بار در بی صدایی ات که سخت پریشان و دلتنگم کرده است... [ یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٥ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
هر صبح رو به مطلع آن آفتاب کن او را به نام "حضرت باران" خطاب کن
دستی به روی سینه ی تنگت قرارده اندوه منجمدشده ات را مذاب کن
این اسم ساده با دل و روحت چه می کند! بنشین و حرفهای خودت را کتاب کن...
آقا سلام! کرده دلم با بهانه هاش- دیگر کلافه ام خودت او را مجاب کن
تنگ آمدند قافیه ها از گلایه ها وزن دقیق عاشقی ام را حساب کن
ای آبروی عطر گل سرخ،نام تو! تعبیری از حکایت بوی گلاب کن
تا کی میان اشک بگویم:بیا...ببار... ما تشنه ایم حضرت باران! ثواب کن! 90/7/28
پ.ن.:امروز ماه باران پنج ساله شد... [ جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٩ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
خوش نقشه، دنج، با پنجره ای رو به رویای دور اتاقی در قلبم هست.
در آن ساکن می شوی؟ [ یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢۱ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
به من نگاه کن! ده قرن ستاره در سیاهی چشمم تابیده ولی هنوز گیسوان ماه بازوی کهکشان دیگری است... [ یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٥ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
سلام پدر! همیشه دلم می خواست روز میلادتان چیزی بنویسم که نشانی از پاکی،درستی،و ایمان حقیقی داشته باشد.حرفی تازه که بوی نوجوانی ام را بدهد،به همان اندازه روشن و بی ریا و صادقانه.انگار همه ی احساس ها و احوال خوب در آن روزگار جامانده و به همراه من تا امروز و اینجا که هستم سفر نکرده است...دلم می خواست برای از شما گفتن مثل شبهای جمعه ی آن سالها پر از صمیمیت و سادگی بودم. امروز غزلی آورده ام که سرودنش خیلی طولانی شد شاید قسمت این بود که دو بیتش امروز روی کاغذ بیاید.می دانم غزل چندان قوی ای نیست اما ته مانده ی شور سالهای نوجوانی ام را در آن چکانده ام...به امید اینکه آمدنت را ببینیم و غزلهای آشفته وارمان رنگی از عشق و محبت خالصانه بگیرند...یا مهدی ادرکنی!
ستاره سر بزند با بهار،می رقصم همین که سر برسد انتظار، می رقصم
ز شوق آمدنت مثل ابر می بارم به پای هر قدمت برگ وار می رقصم
به جسم مُرده ام انگار روح می بخشند که باز زنده تر از آبشار می رقصم
به من بگو که بمیرم،وَ خود تماشا کن چگونه در گذر از کارزار می رقصم
شهید راه نگاهت شوم،شکفته به خون دوباره می روم و مَردوار می رقصم
سپاهیان دو چشمم فدای روی گُل ات به فتح کشور غم زار زار...می رقصم
90/4/25 [ شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
چراغ روشن می کنم باز به یاد تو و عطر نامت را که از لالایی های مادرانه در خاطرم مانده بر لبم می پاشم می خواهم بوی تو را بدهم و در چشمهایم برقی از نگاه تو بدرخشد می خواهم ته ِ صدایم رگه ای از فریاد تو داشته باشد
من نهری کوچکم در انتهای جهان گرچه قطره قطره اشتیاقم را روانه ی اقیانوس کردم دورم هنوز هنوز از تو و تشنگی و طلب فاصله دارم
گنگ و بی واژه ام گرچه شاعرم تو که به من نگاه می کنی کلماتم را گم تر از همیشه می کنم انگار بی کلمه باید گفت،بی کلمه باید شنید حرفی نیست،تماشا کن! اشکهایم برای تو شعر خواهد ساخت... [ جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱٤ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
عزیز ِ پنهان از دیده ام سلام!
داشتم فکر می کردم بعضی وقتها بعضی دوست ها به جای یارشاطر،بار خاطر می شوند و بلای جان! و بدتر از آن این است که به دلایلی راه فرار و خلاصی هم وجود ندارد و این دردی ست که باید کشید... انگار من هم دارم یک جزءِ اپسیلونی و به چشم نیامدنی از رنج تو را احساس می کنم تو سالیان سال است که از دست «دوستانت» رنج می کشی؛ و اما من تحمل همین یکی را هم ندارم!!! عجب صبر وتحملی داری مولای عزیزم! از خدا می خواهم که کارها و حرفهای من مایه ی رنج و محنت قلب پاک تو نباشد از خدا می خواهم مرهم باشم روی زخمهای روح بزرگوار تو. از خدا می خواهم وجود و اعمالم برای تو آرامش و سرور بیافریند و لبخند رضایت روی لبهایت بنشاند. خوانده ام که گفته ای گناهان و کارهای ناشایسته ای که از ما سر می زند و خبر آنها به تو می رسد،تنها دلیل دوری ما از توست... حالا به این فکر می کنم که با دور کردن یک صفت ناپسند از خودم،می توانم یک گام به تو نزدیک تر شوم و ... خوانده ام که گفته اند:«یک سفر هزار کیلومتری فقط با یک قدم آغاز می شود». [ شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٩:٢۱ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
بی قرارتر از همیشه می شوم وقتی که نامت را گم می کنم،در هیاهوی صداها و حرفها.من فقط تو را می خواهم.فقط با نام تو آرام می گیرم...فقط با یاد تو... وقتی که صدایم به صدایت نمی رسد،تنها امیدواری من اینست:کسی فاصله های پر از پاییز را آب و جارو می کند... کوچه های تمیز دلم را اگر برگزینی برای قدم زدن،شایدهای شعر من به حتماً بدل می شوند...می شنوم که آمده ای... [ جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٤ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
من می آیم ٢٢/٢/٨٩ [ شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٤ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
بسم الله الحق. باید می آمدم؛باید گوشه های خلوت و خاموش ذهنم را با خود می آوردم. وقتی برای ایستادن نیست.وقتی برای سکوت ،برای درنگ نیست. آمدم، و باید از نو بسازم.هر کنج ِ دل گرفته ی این بوم را،رنگی تازه باید . پس به نام ِ خدا، رنگ های دل تنگی... [ جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٩:۱٢ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
آخرت ما همین الآن که داریم یه کاری می کنیم ساخته میشه،همین الآن! این را از «محمد نصر آبادی » می شنوم...رادیو جوان... می خواهم تمام روزها را گریه کنم...می خواهم تمام روزها آن آیات مبارک را بخوانم که نوشته ام و چسبانده ام کنار دستم تا از ذهن و فکرم بیرون نشود... می خواهم فیروزه ای ترین رنگ عالم را بپاشم روی بوم دلتنگی هایم؛و آن قدر به آن خیره شوم که یادم برود پایم چسبیده به زمین است... می خواهم راهروهای نمایشگاه هبوط را مدام هجی کنم تا نگاهی که تا نقطه ی آخر دفترچه ی خاطرات همراهی ام می کرد به من بیاموزد آخرتم را همین لحظه،همین الآن چگونه بسازم... می خواهم از کلماتی گذر کنم که تردید می آفرینند می خواهم چشمهایم را ببندم و آرامش را در همین لحظه نقاشی کنم...با فیروزه ای ترین رنگی که می شناسم...
[ یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱۸ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
[ یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۸:۳٧ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
برای تو که فیروزه ای ترین قلب را داری
چه جمعه ها که گذشتند و من نفهمیدم چه روزها که صدایم زدی و نشنیدم صدای خوب تو با من غریبه بود انگار ولی به ساز دل خود چه خوب رقصیدم! چه جمعه ای ،چه بهاری،کدام رویا بود که من تو را ز دل و جان جدا نمی دیدم؟ تو در کنار منی،من کجا!کجایم من؟ تو در کنار منی،من دچار تردیدم ندیده خواب شهابی خیال من اما هنوز مدعی انتظار خورشیدم برای ماهی قلبت دعا بکن دریا! که کرده موج بلایی دوباره تهدیدم... ١٠/٣/٨٧ [ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤۳ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
نگاهم خیره می ماند بر دیوار و لبهایم به ترانه ی اسمی خوش مترنم می شوند؛ اسمی خوش که از آن ِ توست و من میان موجهای آبی ِ طرز ِ ادا شدنش مبهوت می مانم.نگاهم بر دیوار خیره می ماند و دستهایم به عادت همیشه سرد ِ سرد می شوند و انگار چیزی از یادم رفته باشد،لرزی عجیب به تمام تنم می افتد. من کجا هستم عزیزدل؟ حواسم نیست...دلم نیست...دستم نیست من کجا هستم که این چنین از تو دورم؟ شوق فیروزه ای ام را کجا گذاشته ام که برای خندیدن، تمام روحم اشک می ریزد؟! ای صدایت فیروزه ترین ِ من! مرا به خودم برگردان...من ِ آواره ی دربدر ِ کولی... هوای آن جاده ی بارانی ِ پر از تو را دارد مرا از همان راه به خودت برگردان...
[ شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٤ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
خاطره هایم در تلاقی کبود ذهن و کاشیها سطوح رنگ باخته ی محبت را می جوید
کیست بگوید آن روز باد از کدام سوی کشتزار می وزید تا ما دوباره آبی دریا را نشان بدهیم به مردان رهگذر و خود بنشینیم در خلسه ی عطر آتش و چای...
پ.ن.:من معجزه می خواهم در این تب ِ هذیانی. [ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٥:۱٠ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
کمی از پشت ستاره ها دیدم بزن تا که دلخوش به بودنت باشم کمی از این سمت شب قرض بگیر صبح را امتداد بده رختهای سپید را که آویختم، بیا خانه به عطر پونه و پرتقال می شناسدت کمی از پشت ستاره ها هوای پاییز و پروانه بیاور من نیز به همین نشانه های ساده خواهمت شناخت! [ یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ۸:٢۱ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||