فیروزه باران
شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور 
همسایه های من

چه بگویم

وقتی که نگاه تو در من آرام می بارد؟

چه بگویم وقتی که نام تو می آید و باقی نامها ،واژه ها  و آواها محو می شوند...

جوهری سپید از قلمم جاریست

که هیچ نمی نویسد مگر تو را...

صدایی از چپ ِ سینه ام برمی خیزد

که هیچ نمی خواند جز نام تو را

و برقی در چشمم می دود

که هیچ دیدنی نمی خواهد مگر آسمان فیروزه ی عشقت را.

مولایم،

علی

پدرم،

علی

عشقم،

علی...

[ دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

از این عطر ِ عزیز

سوغاتی ببر

به خدا حیف است بهشت شما

بی بوی مست کننده ی باران...!

 

 

پ.ن:  وای باران...باران...

[ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

این روزها

سکوت

شبیه من هم اگر نباشد

شبیه تو حتماً هست!

.

.

.

با من حرف بزن...

 

پ.ن:

با دو صد سپاه کارکشته هم/من حریف یاد تو نمی شوم/باز هم بیا،بیا مرا بکُش/باز هم بیا به فتح کشورم

[ چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

از دست هم خسته ایم

حوصله ی غزل سر رفته است

رفته است بیرون

کوچه را گز می کند

من پشت پنجره

واژه ردیف می کنم

غزل از قافیه های اشتباه شاکی ست

من از حذف کلمه ی ماه... 

[ سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

سلام ای پیامبر خوبی و رحمت!

این شنبه نامه ی آخر است

هرچه می گردم،کلامی برای پایان نمی یابم

و هرچه می خوانم،باز به ابتدای راهی تازه می کشانی ام...

این شنبه نامه ی آخر است ولی پایان نیست

برای همین به بهشت نهج البلاغه ی امیر لبخند و عشق قدم گذاشتم

تا از زبان وصی حق تو درباره ات بشنوم و دیدم پیش رو دریاست:

«برای تو بسنده است رسول خدا(ص) را مقتدا گردانی

و راهنمای شناخت بدی،و عیبهای دنیا،

و خوارمایگی و زشتیهای فراوانش بدانی

که چگونه دنیا از هرسو بر او درنوردیده شد،و برای دیگری گستریده،

از نوش آن نخورد، و از زیورهاش بهره نبرد...

پس به پیامبر پاکیزه و پاک خود اقتدا کن

که در او خصلتی است آن را که زدودن اندوه خواهد،

و مایه ی شکیبایی است برای کسی که شکیبایی طلبد؛

و دوست داشته ترین بندگان نزد خدا کسی است

که رفتار پیامبر را سرمشق خود کند، و به دنبال او رود...

از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند،

و بدان ننگریست چندانکه گوشه ی چشم بدان افکَنَد...

و چون دانست خدا چیزی را دشمن می دارد،آن را دشمن داشت

و چیزی را که خوار شمرده آن را خوار انگاشت

و چیزی را که کوچک شمرده،آن را کوچک داشت...

همانا خدا محمد(ص) را نشانه ای ساخت برای قیامت

و مژده دهنده به بهشت و ترساننده از عقوبت...

پس چه بزرگ است منتی که خدا برما نهاده،

و چنین نعمتی به ما داده:

پیشروی که باید او را پیروی کنیم

و پیشوایی که پا بر جای پای او نهیم...(ان شاءالله)»*

*نهج البلاغه مولی الموحدین علی(ع)-خطبه ١۶٠-ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی

 

[ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

ای حبیب قلبهای ما!

آیا مصیبتی از این بالاتر هست

که ما تو را از دست داده ایم

و با رفتن تو رشته ی وحی الهی بریده شده...؟

اما...

ما همه از آن ِ خداییم  و به سوی او باز می گردیم

ای سرور ما،ای رسول خدا!

درود بر تو و خاندان پاک ات باد

امروز روز شنبه و روز شماست

و من در این روز مهمان و پناهنده ی شما هستم

پس در ضیافت خود راهم ده و پناهم باش

که تو بسیار بزرگوار و کریمی

و میهمان نوازی را دوست می داری

و مأمور شده ای که دوستدارنت را پناه دهی

پس نیکو پذیرایی مان کن

و نیکو پناهمان ده...*

 

*بریده ای از زیارت حضرت در روز شنبه

[ شنبه ٤ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

من از سرزمین ستارگان بازگشته ام
از آنجا که شبها شعرای آبی می بارید از افق
و خوشه ی پروین می چیدم دمادم
...
ناگزیر آمده ام به شهری که دوستش نمی دارم
تنها خوش دارم کنار کتابهایم بیارامم
و لحظه چه زود می گذرد
اینجا هزار آسمان به وسعت یک جهان سرخ آلبالونمی شود
اینجا همیشه همه چیز می گذرد
جز کتابها
و قدم زدن زیر درختها
و لمس پرنیان پاییز
با سرانگشت علاقه
وقارقار کلاغها
بدون شک کلاغ بهترین نشانه است
خلاص می شویم از دست تابستان
سلام مهردلفریب                                                                   سلام صنوبران برگ ریز خیابان نادری!

[ سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

بگذار از بسیاری ِ دردهایی که کشیدیم نگویم

بگذار از تلخی های بسیاری که چشیدیم نسرایم

بگذار تنها یک کلمه از خاکستر ِآن همه آتش سر برآورد

و تنها همین یک کلمه

جبران همه ی واژه هایی ست که در قلب شکسته ات پوسید  

تنها یک کلمه با ما می ماند،از ابتدای سرخ،تا انتهای سبز.

تنها یک واژه خوابگاه و

خوراک و

تن پوش سفر ما خواهد شد.

تنها یک واژه که بیشتر مردم فراموش کرده اند

تنها یک واژه که من و تو می دانیم...

[ دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٤٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

صدای اذان می آید.پنجره را گشوده ام تا خنکای غروب بهاری،پرده ی پاییزی اتاق را

نوازش کند.صدای اذان می آید و درست همان طور که نسیم،سلولهای پوست را به

حرکت در می آورد؛تارهای نازک و ظریف چنگ روحم را به ارتعاش وا می دارد.در اوج و

فرودهای صدای مؤذن،غربت محزونی است که این دقیقه های در سکوت فرورفته را بیدار

می کند و با نوایی که از ازل می آید و تا اوج جاودانگی به پرواز خود ادامه می دهد،مرا به

امواج فکر می سپارد.

دیوارها مرا در خویش محصور کرده اند.دیوارها مانعی می شوند بر

سر راه این طنین طلایی.دیوارها گوش مرا با سکوت،کر می کنند.می خواهم پنجره را

باز کنم.آن پنجره ی رویایی ذهن را که در گذشته های دور به سمت افق های روشن

شرق باز می شد.می خواهم در حلاوت خاطره انگیز تماشای خورشید درخشان بر بوم

صبحی سپید،با کبوتران و درخت و دریا سهیم باشم.چیزی کم است.چیزی که نامش را

نمی دانم ، کم است و نوشتن اما،چیزی به این حجم خالی مبهم نمی افزاید.چیزی کم

است و صدای اذان به وضوح نبودش عمق بیشتری می بخشد.می خواهم بلند شوم و

آن پنجره را بازکنم.شاید چیزی که کم است،پشت آن پنجره ی رویایی،بی هراس از

ارتفاع این همه دیوار،رو به سوی شرقی ترین افق ،منتظر دیدار من باشد...

[ یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

اینجا پر می شود از هوایی که من روزی به نگاه و عطر تو  شناختمش

اینجا پر می شود از عطری که ...هر چه بگویم کم گفته ام

هر چه بگویم کم گفته ام که تو را خدا از تبلور عشقی عجیب آفریده است

هر چه بگویم کم گفته ام که چگونه جهان ِ اندوهگین من به یک بارقه ی فیروزه ای

لبخند تو چراغانی می شود

تو یک بهار ِ بارانی ِ ابدی

تو یک نسیم شبنمین ِ صبح آفرین

تو یک کلمه ی بی مرزی...

تو را چگونه واژه سرایی کنم؟

شاعر شدم که از هرم این احساس واژه فشان شوم اما

یادم نبود شاعری ستاره ی گمنام و کوچکی ست

یادم نبود نام تو آن سپید چاله ی نورانی ست

یادم نبود تمام واژگان حقیقی ،پیش از سروده شدن سپید می شوند

مرا ببخش که یادم نبود

مرا ببخش که واژگان حقیقی را نمی بینم

مرا ببخش که واژگان مجازی ِ پُرگو را مدام روی متن سپید می ریزم

"نمی خواهم بی اذن تو کلمه ای از ذهن خسته ام پرواز کند"

واژه های سپید را روی قلبم بنویس

نمی خواهم هوای اینجا جز سپید، رنگ دیگری داشته باشد...

    

[ چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

اینجا فیروزه باران

خانه ی من سمت باران است/ پر از پروانه و هوای پاییز/ و عطر پرتقال و پونه/ در خانه ی من به وفور شعر هست/ و پنجره ها آسمان را قاچ می کنند/ برای مهمان ها/ بفرمایید:انار و آسمان در کاسه ی فیروزه/ نوش جانتان...
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت