فیروزه باران
شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور 
همسایه های من

بدعادتم کرده ای

هر پنجشنبه عصر

بساط شیرینی و شیر

به راه،

پشت میزی دو نفره

مطابق معمول

برایم شیر بریز

شیرینی اش زبان تو!

 

آذر 90

[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

بسته ام به یک تلنگر کوچک تا اشک در چشمم بلرزد و بغلتد و بیفتد پایین.

از وقتی خودم را شناختم همینجوری بودم.یک بار رفتم پیش ناظم مدرسه تا حقم را

بخواهم اما هرچه به خودم فشار آوردم تا این قطره اشک لعنتی پایین نیفتد فایده ای

نداشت.بی اینکه ضعیف باشم،کاری می کردم که درباره ام اینطور فکر کنند.

آخرین بار توی دانشگاه اشکم درآمد.بگذریم که قصه اش چه بود اما کارم را راه انداخت!

حالا سرم را گذاشته ام روی بالش و به چشمهای تو که خواب اند نگاه می کنم.

دلم آرام و قرار ندارد .چشمم را می بندم و باز می کنم،تند تند پلک می زنم تا مگر از

شر این قطره اشک خلاص شوم،اما کار از کار می گذرد و اشکهایم پشت سر هم از

چشم چپم بیرون می ریزند و مسیری را از روی بینی و گونه ی راستم طی می کنند

و تق تق روی بالش میفتند.نگرانم که چشم باز کنی و اشکهایم را ببینی.می دانم

خوابت آنقدر سبک است که با کمی تندتر شدن نفس هایم هم ممکن است بیدار

شوی.آرام دستم را بالا می آورم و صورتم را با انگشت اشاره و میانی ام پاک می کنم.

چقدر خواهان آرامشت هستم خدا می داند...میان اشک دوم و سوم بود که دعا کردم،

و می دانم که خدا صدایم را شنید.این را از لبخندی فهمیدم که گوشه ی لبهایت را آرام و

بی سروصدا بالا کشاند...حالا من،آرام و بی سروصدا،بدون اشک،فقط تو را نگاه می

کنم،فقط نگاه...

[ سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

کم کم غزلهای تو را من یک به یک رو می کنم
هر مصرعی را از لبت مثل گلی بو می کنم

آرام و پاورچین بیا در خلوت خاموش دل
هر روز تا این کوچه را من آب و جارو می کنم

می باری از چشمان من دریا شده دامان من
با سحر عشقت این چنین افسون و جادو می کنم

خالی شدم از خویشتن ای باغ سیب سرخ من
وقتی تو را دارم کجا آهنگ مینو می کنم؟

تا خواستم مجنون شوم «سینا» شدی لیلای من
سر می نهم بر سینه ات سوی دلت رو می کنم

سیری است در هر لحظه ام از قلب من تا قلب تو
در هر تپش می میرم و با مردنم خو می کنم

 

90/5/6 

[ جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

بیا بگذر از این آتش بازی دلفریب،تا من کلمات تشنه را تا لب دریای دلت بیاورم.بعد همه ی کاغذهایی که می بینی،نوشته های من اند و هرچه شعر می خوانی،شک نکن که شاعرش منم!

بیا تا باور کنیم زیباترین درخت باغ دروغ نیست.بیا ایمان بیاوریم به دانه ای که اکنون سایه گستر خانه ی من و توست...

من پیچیده ترین احساسات تو را در مردمک نگاه بارانی ات می یابم،نه در کلام.

کلام هیچ نیست،هیچ حتی هوا.بگذار نگاهت کنم تا دریابم این باران از آسمان چندم چشمت می بارد.بگذار ببینمت تا پر شوم از نفَس ِ ناب:می دانی که دیدنت چگونه از هر چیز سنگین خالی ام می کند.دیدارت مثل پَر سبک است،مثل ابر لطیف،مثل شبنم شفاف.

محبوب من! بیا در باغ گردش کنیم.زیر آن زیباترین درخت،مقدس ترین مکانی است که می تواند برایمان خاطره بسازد.بیا فکر کنیم چگونه آن دانه ی کوچک اکنون آغوشی شده برای پناه دادن به همه ی سادگیهای غریب.

ما هم همینگونه خواهیم بود...

روزی عشق، دانه ی کوچکی بود در سرزمین ما.آن را کاشتیم و او بزرگ شد،بزرگ و بزرگتر.

و می دانی؟ روزگاری خواهد آمد که شکوه آن،چشم خودمان را نیز خیره خواهد کرد.

آن روز عشق ما ،آغوشی گشوده خواهد بود برای هر کسی که به آن نیاز دارد؛ و برای هرکسی که در سرزمین ما برای سادگیهای غریبش پناه می خواهد...

[ چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٧ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

 

برای کودکی رویاها

لالایی می خوانی

و در میان سطرهای ساده ی صدات

خوابم می برد

تا نبینم که نیستی

و اتاق آبی تنهاست.

چه قدر دلم پنجره می خواهد

تا هر چه آسمان کم آورده ام

خرج نگاهم کند.

من و تقدیر فراموشی ها

به تفاهم رسیده ایم

ولی تو نقض ِ مرز ِ سایه روشن ِ احساسی.

چه قدر دلم گریه می خواهد

و بند خنده های ناصبور شده ام،

                                         به سرخی ِ سیلی ِ آرامش!

تو نیستی و دیگر

فرصت تلاقی باران با ماه ِ نگاهت نیست

و من در حضیض تازه تری

                                پرسه می زنم.

 

نمی دانی چه قدر دلم

کهنه شده است

در این چند سال افتراق واژه و باران،

و گذاشته ام تا بغض

برای خودش جوانی کند.

 

چه قدر دلم پنجره می خواهد...

برای شکستن سکوت من و تو

سنگ غربت غروب هم خوب است...

[ یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

 

باران شدت پیدا کرده.شیشه های عینکت خیس شده اند.می خندم بِهِت. می خندی.

نگاهت می کنم.نگاه می کنی...خنده ات را دوست دارم.

زیر باران قشنگ تر می شوی.

یک قدم ازت جلو می افتم.بر می گردم و رو به رویت می ایستم.

چشم های متعجبت از پشت عینک خیس پیداست.

زیر قطره های باران همچنان داری خیس می شوی٬ خیس خیس.

 دیگر تحمل ندارم.چتر را از دستت می گیرم و می بندم.

اولین قطره ی باران درست می افتد روی قلبم! 

[ شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٦ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

هزار بار

همین یک درخت سیب

در تکرر لبخندهای تو

رو یید

اما ...

نمی دانم که بو د که آمد و

آخرین سیب لبخند تو را

چید...

 

[ سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

اینجا فیروزه باران

خانه ی من سمت باران است/ پر از پروانه و هوای پاییز/ و عطر پرتقال و پونه/ در خانه ی من به وفور شعر هست/ و پنجره ها آسمان را قاچ می کنند/ برای مهمان ها/ بفرمایید:انار و آسمان در کاسه ی فیروزه/ نوش جانتان...
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت