فیروزه باران
شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور 
همسایه های من

آنها که با تو مانده اند،غریبه ترین ِ جهانند.

ولی آنها که بی تو رفته اند،هیچ اند،هیچ.

قصه را از نو مرور می کنم

گفتی راه باز و جاده دراز!

من اما شنیده ام که "فالراغب عنکم مارق و اللازم لکم لاحق"

کنار تو بودن لیاقت چون منی نیست،

ولی ببین همه ی اشتیاق دلم را سلام می کنم که به گوش تو برسد

و می دانم تو"کریم مِن اولاد الکرام"ی 

سلامم بپذیر و مرا به افتخار همراهی ات برسان

زیبا سلام...!

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

یک سفر چهار- پنج روزه می تواند حرفهای زیادی برای گفتن تولید کند،مثل سفر هفته ی گذشته ی ما به مالزی-شهر کوالالامپور. سفر خیلی کوتاه بود اما در دلش جا برای تحلیلها،مقایسه ها و فکر کردنها زیاد داشت.

ما در حیاط آپارتمانمان یک باغچه ی کوچک یک و نیم متری داریم که تعدادی گل و درخت در آن کاشته ایم و حضور این گیاهان طراوتی هرچند اندک به فضای بی روح زندگی ساکنان می بخشد.گاهی وقتها چند دقیقه ای آنها را تماشا می کنیم تا داغی تابستان از سرمان بپرد .پدر هر روز آبشان می دهد و مراقب است که خدای نکرده طوری شان نشود.خلاصه اینکه قبل از سفر قرار شد به یکی از همسایه ها بسپاریم آبیاری باغچه را فراموش نکند ولی پدر آن همسایه را ندید و باغچه رها شد به امان خدا...

کوالالامپور شهر زیبایی ست.همه چیز روی اصول و حساب و کتاب ساخته شده.ساختمانهای شیک و مدرن در کنار بناهای قدیمی ناهمگونی ایجاد نکرده اند.برجهای بلند در میان انبوهی از درختها قرار گرفته اند.خیابانها و جاده ها طوری ساخته شده اند که به آرامش آدمها کمک می کند.مهم ترین عنصری که به زیبایی شهر کمک بسیاری کرده،درختها هستند، و درختهایی شبیه نخل اطراف بیشتر خیابانها را پوشانده است.کافی ست کمی از مرکز شهر دور شویم ،این زیباییهای سبز بیشتر و بیشتر می شوند.این همه گیاه و درخت احتیاج به رسیدگی و مراقبت کافی دارند و پیداست برنامه ریزی شهری همه ی اینها را به طور دقیق در خود گنجانیده است.

در هواپیما نشسته ام.همیشه عادت دارم سوار هر وسیله نقلیه ای می شوم،کنار پنجره بنشینم.از پنجره در ارتفاع 11600 متری، زمین را نگاه می کنم.از این بالا زمین خیلی متفاوت است.خلبان اعلام می کند که تا چهارده دقیقه دیگر وارد آسمان ایران می شویم.یک ساعت و نیم تمام به زمین خیره ام.همه اش بیابان است و بیابان...یادم می آید وقتی داشتیم در فرودگاه کوالالامپور فرود می آمدیم از دیدن آن همه جنگل و درخت در یک جا تعجب کرده بودم!دور و اطراف فرودگاه امام خمینی هم بیابان است و بیابان.بعضی از زمینها را درختکاری کرده اند که معلوم نیست آیا در این هوای گرم و خشک دوام بیاورند یا نه.چمدانها را می آوریم روبه روی ترمینال تا سوار ماشین شویم.باد گرمی می زند توی صورتمان.از کنار درختهای دست کاشت می گذریم.خیلی هایشان زرد شده اند...

 

وارد حیاط که شدیم رنگ رخسار درختها و گلهای باغچه دلم را کباب کرد.اقاقیا تشنه بود.برگهای شمعدانی زرد و بی حال بودند.درخت گیلاس نفسهای آخر را می کشید.گلهای کم طاقت تر هم که دیگر هیچ! داخل باغچه آشغال ریخته بودند و کسی انگار فکر نکرده بود که اینجا هم جزئی از خانه ی ماست و این درختها و گیاهان همسایگان زنده ی ما هستند که از قضا به ما احتیاج دارند...

 

من فهمیدم که برای همسایه ی ما هر روز شسته شدن ماشینش مهم تر از زنده و سرسبز ماندن چند موجود عزیز و دوست داشتنی و بی زبان است.

[ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

بعد از هزار سال فراموش می شوی

در قاب عکس و خاطره خاموش می شوی

*

*

*

بعد از هزار سال می آیم به خواب تو

من حرف می زنم تو پر از گوش می شوی

 

دستان خسته ات پر حسی بهاری است

تا می رسم،تو صد بغل آغوش می شوی

 

جفتی پرنده آمد و بر شانه ات نشست

غمگین نشو!دوباره غزلپوش می شوی

 

غمگین نشو اگرچه فراموش می شوی

در قاب عکس و خاطره خاموش می شوی،

 

روزی که باز با تو جهان سبز می شود

تکرار داستان سیاووش می شوی

 

90/1/26

[ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

علی نشان لیاقت از پیامبر گرفته است

علی دست در دست پیامبر از غدیر خم بازگشته است

علی مولای مسلمانان شده است...

اما با علی چه کردند؟

با کتاب خدا؛

با دو امانت سنگین پیامبر چه کردند؟

...

چه کردند؟

چه کردیم؟

...

غربت هنوز دامنه دارد...

[ چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

خیلی حرف دارم برای گفتن و خیلی برای نوشتن.رفته بودم سفر.شاید دیر کردم اما برای گفتن تبریک عید هیچ وقت دیر نیست!                                                      برای همه شما دوستان خوبم آرزوهای قشنگ دارم.آرزوهای دارچینی.آرزوهای فیروزه ای.آرزوهایی که مثل نقره تمیزند...

 

حالا شب بقعه را می بینم.چیزی که آرزویش را داشتم.

ماه بالای سر گنبد می درخشد ولی چرا گنبد با نورهای زرد نورپردازی شده؟دلم

می گیرد.گنبد همیشه باید فیروزه ای باشد.همیشه ی خدا.

(ادامه ی این مطلب تصویر دست نوشته خودمه حوصله تایپ کردن نداشتم.)


ادامه مطلب
[ جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

چه می شود نگاهت را

بچکانی بر خاک

تا قطره قطره

گل ِمهتاب برویانی

من از انتظار نمی ترسم

باد که بیاید

از امواج این شب تاریک

دسته دسته

ستاره خواهم چید

 

پس نوشت:

از همه دوستانی که مرا بی وفا خواندند عذرخواهی نموده بدینوسیله اعلام می دارم مدتی از حضور در نت و کامنت گذاشتن در وبلاگهای عزیزان معذورم. به بزرگواری خودتان مرا ببخشید و برای قبولی ام در کنکور کارشناسی ارشد تا می توانید دعا نمایید.بلکم ! پذیرفته شوم و در مجالی دیگر از خجالت تان درآیم!  

[ یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

دستهایی با التماس آوازت می دهند که بیا!

چشمهایی غریبانه نور می طلبند که بتاب!

قلبهایی در اشتیاق تماشایت سخت می تپند که بخوان...!

 چه بگویم؟... سلام!

سلام بر رسول آب و آفتاب و روشنی

سلام بر" ستوده " ی موعود

سلام بر فرستاده ی عشق و آرامش!

سلام بر آسمانی که ستارگانش راه بهشت را نشانه شده اند.

سلام بر قلبی که طنین تپش هایش آغاز هستی ِهستی ست

سلام بر چشمی که نگاهش سایه ی گسترده ی رحمت خداست بر سر ساکنان عالم.

سلام بر نوری که آفریده شد تا آبرو باشد برای آفرینش.

احساس خوشبختی می کنم وقتی به تو سلام می کنم؛

                                                                          پس سلام!

[ یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

 

تا حالا شده شادی را در کوچکترین وقایع و حقیرترین لحظات جست و جو کنی؟

من بی جست و جو،عمیقترین احساس شادی را در لحظاتی می یابم که به راستی

کوچکند و نادیدنی.

تلفن سکه ای را خیلی دوست دارم.یکی از بزرگترین شادیهای من آن زمانی اتفاق

می افتد که سکه  را از شیار نازک انداختن سکه،عبور می دهم؛آن وقتی که سکه به

آرامی درون قلک تلفن می افتد و با صدای نرم «تِک» که بوق آزاد تلفن را به دنبال دارد،

دلم را تکانی دلنشین می دهد و تپشهایش را تندتر می کند!

آن وقت است که دوست دارم فریاد بزنم:آهای تلفن،آی سکه ی کوچک،ای لحظه ی

نازنین! از شادی بی حدی که به من دادید،ممنونم!

 

[ سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

"دلم می خواد شعر نگم

دوست دارم چند وقت یخ بزنم

سرد بشم"؛

بی کلام و کلمه بگذرند روزها.

بگذرند،

سپید،

صفحه های دفتر صد برگ.

می خواهم

سایه ی تنهایی ام

آخرین نقطه باشد.

: به روشنایی تکرار خطوط

خوش آمده ام!

خوشم به این حضور توخالی.

خوشم به این که دخلی به من ندارد

از کجا آب می خورند

ریشه های بارور اندوه؟

خوشم به پاک نویس ِ

اصل عدم قطعیت

قانون گرانش نیوتن

نتایج آزمایش فیزو

                        و سرعت نور.

نه حواسم به کلاغها هست

نه آشغالهای جوی خیابان ولی عصر.

فقط

روزها بگذرند

ندانم که یخ زده ام

و نپرسم از آسمان:

«چه وقت باران خواهد آمد؟»

 

روزها که می گذرند

بی کلام و بی کلمه

کسی ترانه خواهد خواند

کسی به روشنایی سطرهای سپید

نقطه ی آغاز خواهد بود

کسی که صدای قدمهایش

صدای رسیدن لحظه ی سیب است

 

باران که ببارد

آب خواهم شد

حتی اگر که یخ زده باشم...

 

[ چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

اینجا فیروزه باران

خانه ی من سمت باران است/ پر از پروانه و هوای پاییز/ و عطر پرتقال و پونه/ در خانه ی من به وفور شعر هست/ و پنجره ها آسمان را قاچ می کنند/ برای مهمان ها/ بفرمایید:انار و آسمان در کاسه ی فیروزه/ نوش جانتان...
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت