فیروزه باران

شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور

ماه دلش می خواست همدمی داشته باشد.چند وقتی بود بدجور احساس تنهایی می کرد.دوره افتاد توی آسمان و سر راهش به هر کس رسید گفت:"همدم من می شوید؟"

خورشید اولین نامزد بود که بر خلاف طبع گرمش به سردی جواب داد:"من؟!همدم تو؟!پیش خودت چه فکری کرده ای ماه؟!"

ستاره ی دنباله داری که از آن حوالی می گذشت در پاسخ ماه گفت:"دیوانه شده ای ماه جان؟می دانی من هر 568 سال یک بار راهم به این طرفها می افتد؟"

مریخ اخمهایش را در هم کرد و گفت:"اصلا یک نگاه به من بنداز ماه خانوم!خداوکیلی من و تو به هم می آییم؟!"

ماه حتی به پلوتو که راهش خیلی دور بود هم پیغام فرستاد!

نامه ی پلوتو با یک روز تأخیر دست ماه رسید:

"شرمنده ام ماه عزیز!من برای خودم همدم دارم.محض اطلاعتان اسمش شارون است و بسیار به یکدیگر علاقه مندیم.ببخشید که برای مراسم ازدواجمان دعوتتان نکردم؛نه که راهتان دور بود!"

زحل هم نگاهی به ماه انداخت و با آه و افسوس گفت:"این حلقه مایه ی دردسر من شده ماه مهربان!تا حالا 25دفعه ازدواج کرده ام و گردن هر بیست و پنج همدم سابقم در این حلقه گیر افتاده و همه شان مرحوم شده اند!به خدا دیگر راضی به مردن شما نیستم!"

بزرگترین سیارک حلقه ی سیارکها هم آب پاکی را ریخت روی دست ماه و بهش گفت:

"من شاه این اقلیمم! این خرده سیاره ها هم که می بینی همه کمر به خدمت من بسته اند.ما را چه نیازی به شما هست؟"

ماه در دلش گفت:"بی سلیقه! لایق همان خرده سیاره های سیب زمینی شکلت هستی!"

ماه ناامید و خسته به مدار خودش برگشت.

همینطور که داشت به ماجراهایی که از سرگذرانده بود فکر می کرد،صدایی به گوشش رسید:

"سلام ماه من! کجا رفته بودی؛دلم هزار راه رفت!"

زمین بود.ماه نمی خواست راستش را به زمین بگوید.گفت:"رفته بودم توی منظومه دوری بزنم!"

زمین گفت:"خوب قبل از رفتن خبری چیزی می دادی عزیزدلم!

می دانستی اخترشناس ها چقدر دل نگران بودند؟

می دانستی عاشق ها داشتند افسرده می شدند؟

می دانستی نویسنده ها و شاعران چند روز بود دست به قلم نشده بودند؟

می دانی کشتیرانان و صیادها چه قدر غصه خوردند؟!

ماه هیچ کدام از اینها را نمی دانست.از خودش خجالت کشید.به زمین نگاه کرد.آب اقیانوس آرام بالا آمده بود.ماه عکس خودش را در اقیانوس دید،

اخترشناس ها را دید که در رصدخانه ها مشغول کار بودند،

عاشقها را که دست در دست هم زیر نور ماه قدم می زدند،

نویسنده ها و شاعران را که باز کاغذهایشان از کلمه پر می شد،

صیادان و کشتیرانها را که خوشحال و راضی بودند...

نفس عمیقی کشید و لبخند رضایت بر لبش نشست.

 

ماه آن شب دایم با خودش می گفت:راستی زمین...! 

پ.ن:با تشکر از صبر و تحمل شما؛اهل طویل نویسی نیستم اما شد دیگر!

پ.ن.دو:تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم/کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو...

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

 

دخترک همرا ه پدرش است.در انتهای کوچه  ی تاریک، سایه ای از آن دو می بینم. بنا به عادت، دستم را بالا می آورم تا عینکم را روی بینی ام جابه جا کنم و بتوانم بهتر ببینم؛ اما عینکم در خانه جا مانده است.دستم پایین می افتد .نگاهم را از میان تاریک روشنای کوچه عبور می دهم و به دخترک می دوزم .آنها هر سه شنبه، همین ساعت از این کوچه رد می شوندو دخترک معصوم همیشه،    بی توجه به صدای ساز پدرش بلند بلند می خواند:«یا مولا دلُم تنگ اومده، شیشه ی دلُم ای خدا زیر سنگ اومده...»شاید حتی معنی این کلمات را نمی داند.دلم می گیرد.نگاه می کنم به آسمان  که ابر گرفته و بعد زمزمه می کنم:«یا مولا دلُم تنگ اومده...»

 

سکوت می شود، گوشه ای می ایستم تا صدای آرام عبورشان را بشنوم .دخترک که دست در دست پدرش ، از مقابل چشمان خیره ی من می گذرد، اولین قطره ی باران می افتد روی صورتم.چشمانم   می لرزند...و تصویر دخترک با موهای درخشانش که خرگوشی بسته شده میان نگاهم می شکند. بوی تو می آید.انگار پشت بارانی که می بارد، ایستاده باشی. بدجور دارم احساست می کنم! پاهایم حوصله ی رفتن ندارند؛ می خواهند همین جا بایستند و افتادن قطرات باران را بر زمین تماشا کنند.کفش هایم باور دارند اگر آسمان هنوز این قدر پرسخاوت است، حتماً کسی روی این زمین هست که با قدم های آسمانی راه می رود...

 

کمی آن طرف تر، چیزی کف کوچه افتاده است؛ جلو می روم و نگاه می کنم.عروسکی زیباست با چشمهای مشکی براق و موهای بافته ی قهوه ای رنگ.فرصت فکر کردن نمی یابم.فقط عروسک را بر می دارم و تا سر کوچه می دوم.به همه طرف چشم می گردانم، اما نه از دخترک اثری هست نه از پدرش.نا امیدانه بر می گردم؛ اما کوچه ای را می بینم که دیگر تاریک نیست.چراغهای رنگی و ریسه های رقصان در باد، به نام تو آسمان کوچه را پر کرده اند.ابرها باز شده اند و باران نمی بارد.دیگر نیازی به عینک ندارم تا نوشته ی روی پرچمی را که سر کوچه نصب کرده اند، بخوانم.ماه کامل، امشب از تمام شهر،از چشم همه ی کوچه ها پیداست.امشب نور و لبخند، به میهمانی چشمان بیدار پنجره ها می آید و همه ی کودکان چراغ هایشان را به دست تو می سپارند تا ببَری آن بالا بالا ها برایشان آویزان کنی!

 

از آن طرف خیابان، پسرکی با جعبه ی شیرینی در دست، به طرفم می آید و تعارف می کند.شیرینی بر می دارم و می گویم:«عید شما مبارک!» نگاهم می کند و می پرسد:«خانوم! امسال امام زمان باید چند تا شمع رو فوت کنه؟» ... بغضی که در گلویم حبس شده ، حالا می شکند.به طرف خانه مان می روم و در را پشت سرم می بندم.دانه های اشکم عروسک را خیس می کنند.چشمهایم را دوباره به ماه می دوزم.حتی دخترکانی که  عروسک هایشان را گم کرده اند، می دانند خدای تو هوای همه را دارد... و تو یک روز می آیی و همه ی چیزهایی را که گم شده اند، به صاحبانشان بر می گردانی؛ روزی ، پر ازعروسک های سه شنبه !

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

 

امروز انگار روز خوبی نبوده که هرچه به بابا می گویم: «خسته شده م، چقدر دیگه باید بخونم؟»‌ ، جوابم را نمی دهد؛ نه اصلا انگار نمی شنود! دوباره می گویم: « پاهام درد می کنن بابا...نمیشه بریم خونه؟» این بار بر می گردد توی چشمهایم خیره می شود، خیلی می ترسم، فکر می کنم همین الآن است که سرم داد بکشد یا حتی یک سیلی محکم بزند به صورتم...اما بابا هیچکدام از این کارها را نمی کند ،دستش را آرام روی سرم می گذارد و می گویددخترم زیاد طول نمی کشه، یه کم دیگه تحمل کن.» بابا همیشه اخمهایش درهم است، حتی وقتی که ساز می زند و من برایش می خوانم و مردم پول می دهند؛ حتی وقتی سر سفره ی شام به اندازه ی هر سه نفرمان ـ یعنی من و بابا و مامان ـ نان هست!

 

دیروز که از یکی از کوچه ها رد می شدیم ، روی دیوار یک عالمه نقاشی های رنگ و وارنگ دیدم.می دانی، فکر کنم یک پارک بزرگ بود پر از بچه هایی که داشتند بازی می کردند،تازه صدای خنده هاشان را هم شنیدم.باورم نمی شد،مگر می شود نقاشی هایی کشید که صدا دارند؟!...اما نقاشی های من که خیلی بهترند حتی اگر صدا نداشته باشند، فقط نمی دانم چرا وقتی به بابا می گویم برایم مداد رنگی و دفتر نقاشی، از همان دفترها که پر ازصفحه های سفید ِ سفیدند بخرد،می گوید:«الآن نمی شه، بذار یه وقت دیگه برات می خرم»اما هیچ وقت هم این کار را نکرده...

 

یک بار که از کنار یک ساختمان نیمه کاره یک تکه گچ کوچولو برداشتم و با آن روی دیوار حیاط یک گل گنده کشیدم، بابا وقتی دید خیلی عصبانی شد و سرم داد زد وکلی هم با مامان دعوا کرد و بهش گفت چرا گذاشتی دیوار خانه ی مردم را کثیف کند؟!

 

من گفتم :«بابا! با مامان دعوا نکن.من زود می رم تمیزش می کنم و بعد رفتم حیاط. هوا خیلی سرد بود.تازه باید دیوار را هم با آب سرد می شستم، اما همان وقت مامان آمد، به من گفت بیرون نمانم و بعد خودش دیوار را تمیز کرد...

 

راستش مامان این روزها حالش خیلی خوب نیست.مامان دیروز صبح بهم گفت می خواهد برایم یک داداش کوچولو بیاورد، بعد هم آرام گفت:«شاید هم یه خواهر کوچولو!»  من خوشحال شدم اما مامان رنگش پریده بود و نمی خندید، دلم می خواست بدانم چرا ناراحت است، اما او دیگر به من چیزی نگفت.شب که با  بابا به خانه برگشتم نفهمیدم چه شد که یک دفعه صدای بابا رفت بالا، باز هم صدای دعوا بود، باز هم داشت سر مامان داد می کشید...دلم برای مامان می سوزد که با اینکه مریض است بابا هوایش را ندارد...

 

***

 

حس می کنم کسی به شانه ام ضربه ای می زند.بر می گردم و صورت بابا را می بینم. هوا تاریک شده اما نور تیر چراغ برق صورتش را روشن کرده ، از سرما سرخ سرخ است.هنوز ساز توی دستش است.راستی من چرا روی زمین افتاده ام؟!مثل اینکه بابا خیلی نگران است.سازش را روی دوشش می اندازد و مرا بغل می کند، می بوسدم و من آرام آرام در میان دستهایش به خواب می روم...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

 

 

گنجشک و ماه

 

 

روزی خواهیم آمد و حکایتی باز خواهیم گفت...

 

 

درست بیست و هفت هشت روز مونده بود تا پونزده سالم بشه.

 

دوچرخه رو بستیم به درخت و رفتیم میون جمعیت.

 

صدای تیر اندازی که اومد، همه جا شلوغ شد، ما همدیگرو گم کردیم.

 

یه نفر زیر بغلش رو گرفته بود و می بردش اون ور خیابون.مثل اینکه تیر خورده بود.

 

یارو زیر بغلم رو گرفت و منو برد اون ور خیابون.پایین لباسش خونی بود.

 

گفتم تیر خوردی؟تیر خورده اینجات!نگاهی بهم کرد و گفت: تو تیر خوردی مثل اینکه، نه؟

 

تازه فهمیدم تیر خوردم.چی کار کنم؟خوب اولین دفعه م بود.وارد نبودم!

 

یارو منو برد تو مغازه ش و منو کف مغازه خوابوند.

 

کف مغازه رو خون گرفته بود.نمی دونستم چه جوری به مادرش بگم...

 

مغازه کتاب فروشی بود.تمام اطرافمو کتاب پر کرده بود. یارو بهم گفت میره کسی رو بیاره.شاید می دونست می شنوم...برگشت اما مثل اینکه موفق نشده بود. چون دست خالی بود...ساعت دور و ورای چهار و پنج بود که تموم کردم.چشام باز ِ باز بود.

 

یه نفر زنگ زد.فکر کنم دخترش بود.گفت بابا نمی تونم بیام اینجا یه مهمون دارم.

 

گفتم چرا نمیای؟ گفت آخه بابا اینجا یه مهمون دارم.گفتم کیه آخه؟ گفت: نمی شناسیش تو آخه.گفتم حالا بگو شاید بشناسمش.گفت یه مجروحه تیر خورده.

 

نمی دونم نمی دونست مُردم یا می خواست به خودش دلداری بده و اون کسی رو که پشت خط بود ناراحت نکنه.آخه چشام بازِ باز بود.

 

نمی دونم خواب بودم و چشام باز بود یا اینکه بیدار بودم.همه ی چراغ ها خاموش بود.

 

شاید نمی خواست به روی خودش بیاره من تموم کردم!

 

چراغ ها رو خاموش کرده بودم.کرکره ها رو هم کشیده بودم. می خواستم به خودم دلداری بدم که تموم نکرده.

 

چهارده ،پونزده ساعت بود که وسط دکون کتاب فروشی دراز کشیده بودم. صبح یارو به دخترش زنگ زد گفت تموم کرده!خیلی عجیب بود.توی اون چهارده پونزده ساعتی که وسط دکون خوابیده بودم تنها چیزی که دلم می خواست این بود که بلند شم ، چراغو روشن کنم و برم میون اون همه کتاب.ای کاش من به جای شاگرد گل فروشی شاگرد کتاب فروشی بودم.عاشق کتاب خوندن بودم.من اولین نفری بودم که در تمام تاریخ میون اون همه کتاب شهید می شدم.مردن میون اون همه کتاب حس بدی نبود.حس خوبی بود، حتی

 

می تونم بگم حس خیلی خوب!

 

چند وقتی بود با من سر سنگین شده بود،دوچرخه رو برداشتم،تنهایی سوار شدم و رفتم طرف خونه شون.نمی دونستم چه جوری به مادرش بگم!

 

من نتونستم براش کاری کنم.من نتونستم براش کاری کنم!

 

طرفای ظهر بود که اومدن منو بردن.تازه فقط بیست و هفت ،هشت روز مونده بود تا پونزده سالم بشه...

 

پ.ن:برداشتی از گنجشک وماه، اثر استادم محمدرضاکاتب                                                    

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

 

بی سرو سامان توام یا حسین                                  دست به دامان توام یا حسین...!

 

 

خورشید آرام آرام از پشت پنجره روی سجاده ی مهتابی ات می چکد.دانه های فیروزه ای تسبیح را ببین، مثل کودکان ِ لحظه های پر از خاطره ، توی مردمکِ سیاهِ چشمهایشان فقط می شود خوشه های خنده دید.چه بازیی را شروع کرده شعاع نور ، با برگچه های تازه  و گل های سرخ کوچولوی  شمعدانی که سر ِ صبح آبش داده ام.صدای تیک تیک ساعت هیچ بار سنگینی روی زیبایی سکوت این ثانیه ها نگذاشته.می بینی؟ همه چیز مثل همیشه است؛ این منم که نمی توانم خیلی چیزها را باور کنم.این من هستم که کودکی ام را پشت دیوارهای دبستان جا گذاشتم و مثلاً بزرگ شدم؛ یاد گرفتم برای همه چیز قاب بسازم.حتی آسمان فیروزه ای ِ خدا را هم بردم و نشاندم میان قاب آینه ای ِ چشمانم، بعد دیگر همه چیز اندازه ی قابش بود و فراتر از آن نمی رفت.

 

می بینی من چه قدر بدبختم، که همه ی کوچکی ام را دیوار بزرگی ها و بلندی ها ی حقیقت شدم و خودم را یک خط کش دیدم که باید باهاش طول و عرض دنیا را اندازه گرفت...،و دنیایم چه کوچک بود با همه ی عظمتش!

 

نرگسی های لای جانماز حالا دیگر فقط تلنگر خاطره ی آنر وز اند که بابایی از مکه آمده بود و چمدانش عطر یک عالم نرگس می داد؛ و تو در همان شلوغی ها هم نماز ظهرت را سر ِوقت خواندی ،من حسودی ام شد که فیروزه ای های تسبیح و نمازت چه قدر زود با عطر سوغاتی مخصوص بابا  قاطی شد و رفت آن بالا بالا ها ، پیش خدا.حسودی ام شد که تو با آن چادر نماز سپید گلدارت شده بودی عین فرشته ای که انگار گل های بهشتی در برش گرفته اند!

 

توی آینه نگاه می کنم، آب ِ وضوی صورتم هنوز خشک نشده. سنجاق سر ِآبی ات دلتنگ لطافت موهای خرمایی ات شده، بَرَش می دارم و مثل خودت به موهای طرف راست سرم می بندمش.تا همین دیروز از دست زدن به وسایلت هراس داشتم،فکر می کردم مقاومت در برابر آن همه خاطره خیلی سخت است...پنجره را باز می کنم،هوای خنک ملایمی فضای اتاق و صورت خیس مرا نوازش می کند، کمی لرز می گیرم،اما چه قدر کیف دارد!

 

صدای اذان ظهر می آید.تای چادر نمازت را باز می کنم و با دو دستم آرام می چسبانمش به صورتم.تو انگار واقعا ً بین این گلهای رنگارنگ جاخوش کرده ای. چشمهایت پر از خنده است.من هم می خندم و چادر را می اندازم روی سرم.

 

سجاده ات از خیلی وقت پیش همین طوری باز ِ باز است؛از همان وقت که لایق آسمان شدی و از کنار همین نرگسی های خوش عطر پرگرفتی  و خانه سوت و کور ِ رفتنت شد.مادر همین دیروز آن را شسته و دوباره سر ِ جای همیشگی اش پهن کرده است...

 

روی سجاده می نشینم،خم می شوم و گونه ام را روی مُهر کربلا می گذارم و بعد انگار پیشانی تو را می بوسم.تو هنوز داری لبخند می زنی. من می گویم:« آره بخند، این همه حصار و دیوار که دور خودم کشیدم خنده هم داره.وقتی یادت بره بال چه شکلیه ،وقتی عادت بکنی به میله های قفس ، وقتی ندونی پروازو با چه "پ" ای می نویسن!...معلومه حال و روز من خنده داره.

 

اون وقتی که حتی اگر بهم بگن تو رفتی پیش خدا ، من به خودم شک می کنم و بهم بر می خوره، وقتی موضوع ِ به این سادگی رو نمی تونم کودکانه باور کنم...آره،تو حق داری، خط کشم کم اومده عزیز دلم...»

 

...گونه هایم خیس ِ خیس اند.اشک را در دهانم مزمزه می کنم...چشمهایم هنوز داغ اند.نمی دانم چه قدر از وقت نماز گذشته؛بلند می شوم ، انگار تو دستهایم را می گیری. رو به قبله ی همیشه آسمانی ِ خدا می ایستم...توان گفتن هیچ کلمه ای را ندارم، اما تو را می شنوم که بلند می گویی :« الله اکبر...»

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |