|
فیروزه باران شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
| ||
|
جنون می بارد از حسم تو را انگار گم کردم تو را من مثل خورشید آن سوی دیوار گم کردم
غزلهایم زمانی آسمان را سیر می کردند ولی حالا خودم را زیر این آوار گم کردم
دلم این روزها پرت است حالم را نمی دانم حواسم را همین امروز من صدبار گم کردم
"هوای حوصله ابری ست" چشمم اشک می خواهد تو را من زیرباران لحظه ی دیدار گم کردم
چقدر از عشق دورم من،چرا اینقدر کورم من؟! من آن دستان روشن را چه نادان وار گم کردم
"من" ام با ترس و تنهایی،"من" ام با بغض و بی تابی جنون می بارد از حسم "تو" را انگار گم کردم...
90/8/25
بعدالتحریر: #تا اواسط بهمن که با داستانی بازخواهم آمد،خداحافظ ! یا علی مدد!# [ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٩ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
در این ایستگاه ِ لعنتی سالهاست بلیطی نمی فروشند به مقصد ِ من!
و همچنان به نرده های ایستگاه رفته/تکیه داده ام... [ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤۸ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
[ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٤ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
زمانی که اسم وبلاگ را به «دارچین» تغییر دادم قصدم یک تغییر موقتی بود و شاید عوض کردن حال و هوا.اما الآن قریب به دو سال (فکر کنم) از آن تصمیم گذشته ولی هنوز تغییر تازه ای اتفاق نیفتاده.دلم برای روزهایی که نوشتن کار هر روزه ام بود تنگ شده...نمی دانم چرا این روزها اینقدر بی حرفم!
شاید تغییر بزرگی در راه است...باید منتظر بمانم. [ دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٢ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
احتمالاً این پیامها را که به صورت زیر نویس و ... از رسانه ی ملی پخش می شوند دیده اید: 1-در هنگام خرید وسایل برقی پرمصرف همچون یخچال و ماشین لباسشویی ،آنهایی را انتخاب کنید که بهتر و پربازده ترند. 2-ایرانی! کالای ایرانی بخر!
. . . سؤال: کدام یک از دو گزاره ی بالا صحیح است؟! [ یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٧:٠٩ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
این روزها کمبود فکر آزاد دارم.من آدمی ام که میزان نظم و تمیزی محیط اطراف روی ذهن و افکارم اثر می گذارد.مثلاً وقتی می خواهم نوشتن یک قطعه ی کوتاه ادبی را آغاز کنم،اولین فکری که به ذهنم می رسد این است که وسایل اضافی را توی کمد بگذارم و لباسهایم را از جارختی بیاویزم و بعد دست به قلم ببرم.البته خیلی وقتها تنبلی گریبانگیرم می شود و هیچ کدام از این کارها را نمی کنم و قطعه ی ادبی اگر خیلی گردن کلفت باشد نوشته می شود و اگر نه،به تبعیدگاه ابدی اش خواهد رفت! این روزها –روزهای پایانی این سال ِ دل آزار-مثل همه ی آخر سالهای دیگر –والبته خیلی خسته کننده تر و طولانی تر از همیشه- دراستقبال از بهار پُرناز و غرور ،همه ی زندگی از گردو غبار سالیان از یادرفته آکنده شده و این بی نظمی و آشفتگی محیط،بدجور کلافه ام کرده!احساس می کنم حتی یک ثانیه فرصت فکر کردن ندارم.مدتهاست از شعر خبری نیست.داستانی که ترجمه اش را شروع کرده بودم،نیمه کاره رها شده و نمی دانم این دارچین اگر نبود،چه چیز دوباره به من انگیزه ی نوشتن می داد؟! اما امروز چیزی که می توانست در میان انبوه ملال ها لبخند بر لبم بنشاند ،هرچند کوچک و شاید هم کمی دیر،پیدایش شد.سبزه گذاشتن برای سفره هفت سین عید،در همان ظرف پایه دار سفالی که پارسال مامان با کلی سلیقه تزیینش کرده بود. البته کار دیگری هم هست که یکی دو روزی ست سرحالم کرده و گذر ساعتهایی را که به خاطرش پشت کامپیوتر می نشینم احساس نمی کنم! آن کار چه باشد؟ بگم؟ نگم؟ فعلاً نه...نمی گم ! [ چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳٥ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
تقویم سال 86 را ورق می زنم...بلند بلند می خوانم: نسل 60% از گنجشکها در حال انقراض است... دریاچه های کشور رو به خشکی می روند... امروز: اخبار را گوش می کنم و روزنامه می خوانم .خبر...خبر از قطع درختان پارک ملی گلستان است و احداث جاده ای برای داشتن دسترسی بهتر به جنگل و انجام بهتر امور جنگلداری! تلویزیون تماشا می کنم.خبر...خبر از خشک شدن دریاچه ارومیه است و از بین رفتن نسل آرتمیا تنها موجودی که در این دریاچه زندگی می کند. زیر لب کلی غرغر می کنم.کلی...اصلاً چه فایده...به حرف چند وبلاگ نویس کم اهمیت چه کسی گوش می دهد؟ دلم می خواهد داد بزنم...برای فردای ما و فرزندانمان از این زمین چه باقی خواهد ماند...؟ [ یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥۱ ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||