|
فیروزه باران شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
| ||
|
از خودم می پرسم:«نوشتن یادت رفته است»؟ پاسخی نمی آید. باید دست به کار شوم و برای نجات کلمات از کویر خیال چاره ای بیندیشم. باید نگران ترانه های خفته در گلو شوم؛باید قدمی بردارم،پایی در راه بگذارم...
پیش از آن که سال،نو شود به دنبال نگاه تو از این کوچه به آن کوچه می گردم سطرهای درختها را بو می کشم که عطر بهار در آنها رخنه کرده است، چک چک باران را گوش می کنم، روی برگ شمعدانی دست می کشم و تو انگار همه جا هستی. غزلی سپید بر لبهایم جاری می شود و شکوفه های سیب دستانم را پر می کنند من مسافرم در این دقایق خوشبو کسی مرا به بهاری دیگر خوانده است من مسافرم و شوق گامهای بلند،رگ رگ ِ تنم را می لرزاند مقصدم خانه ی خورشید است من به آسمان هشتم سفر خواهم کرد، و در بهاری دیگر ساکن خواهم شد...
[ شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢۸ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
زیبا سلام! من معنی زیبایی را از ورای این سنگها٬ کاشیها٬ و حتی تمام فیروزه ای ها ٬ با تو می فهمم .ماه٬ تنها در چند قدمی ِ گنبد بارگاه توست اما من احساس می کنم از او به تو نزدیکترم. آسمان خوبی های بی دریغ من! مرا پابند خود ٬ پابند عشق و مهربانی پدرانه ات کرده ای.نصیب من از این روزها٬ سهم بزرگی از عظمت و دریای نگاه توست.نگاهم می کنی٬ بی اینکه دیوارها فاصله باشند و من مبهوت مانده ام که چگونه مهمان تو شده ام٬ مهمان این همه خوبی و رأفت و لبخند شده ام و چگونه با دستهای خالی ام اینجا٬ روبه روی تو نشسته ام و آرام آرام با تو نجوا می کنم...
مشهد - ۲۷ اردیبهشت ۸۷ [ یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ ] [ ٢:٥٠ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
[ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥ ] [ ۸:٢٤ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||