|
فیروزه باران شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
| ||
|
تا حالا شده کسی را که هیچ وقت از نزدیک ندیده ای و هرگز باهاش هم صحبت نشده ای چنان دوست بداری که احساس کنی قلبت با شنیدن اسمش می افتد کف پایت؟ چنان لحظه هایت با حضور و یادش عجین شده باشد که فکر کنی اگر یک روز این بی قراری نباشد می میری،چنان دلتنگش باشی که نخواهی آفتاب دربیاید مگر وقتی که لبخندش را و تمام بودنش را برق آفتاب روشن کرده باشد؟ این روزها سخت دلتنگ کسی ام که برایش اینچنین بوده ام.مثل ماری شده ام که از شدت درد به خود می پیچد یا مثل ماهی ای که دور از آب،بالا و پایین می پرد و بعد خودش را محکم به زمین می کوبد. دلتنگ کسی ام که عاشقش بوده ام و او در عین نبودنش،شدیداً هست ِ زندگی ام شد،یک آه شد -یک حسرت و افسوس همیشگی،یک بغض ِ خوگرفته با گلو،یک شعر بلند بی واژه. کسی که وقتی می خواهم صدایش کنم،کنار نام کوچکش باید"آن کلمه" را بگذارم تا آرام بگیرم و آرام اشک بریزم و آرام درگوشش حرف دلم را نجوا کنم. کسی که این روزها ندیدنش برایم از همه ی سالهای قبل سخت تر شده و مدام و پشت سرهم از او خواندن و از او نوشتن و برایش دلتنگی کردن،آسان تر! دلم می خواهد پرتاب شوم به روزهای دست کم ده سال قبل.آن وقت ها که شور نوجوانی ام را با او جشن گرفته بودم.تا ته کتابهای عاشقانه دنیا،تا انتهای روشنی چشمهای خیس با او رفته بودم.من یاد می گرفتم و مست می شدم.من از او چیزها یاد می گرفتم و از عطر خوش حضور او چنان مست می شدم که گلها را،باران را،پروانه ها را و همه چیزهای خوب دنیا را در او می دیدم.همه زیبایی ها را در کلام او می جستم.جاهای خالی و نقطه های خاموش را صدای او پر می کرد.در دلم به جای دلتنگی های گاه و بیگاه،ترانه های او می نشست.من صدای او را روزی در باران شنیده بودم.یا شاید هم تصور می کردم که صدای او را شنیده ام،شاید در جایی مثل خواب... من صدای او را در بیداری،سالها بعد شنیدم،وقتی که شعر می خواند: می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را می جویمت چنانکه لب تشنه آب را محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح یا شبنم سپیده دمان آفتاب را بی تابم آنچنانکه درختان برای باد یا کودکان خفته به گهواره تاب را بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را حتی اگر نباشی ،می آفرینمت چونانکه التهاب بیابان سراب را... ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را ناگهان تصویرهایی طول و عرض ذهنم را پیمودند و چیزی انگار در قلبم فرو رفت! دیر رسیده بودم،خیلی دیر! قیصر،آه ِ همیشگی ام شده بود... [ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
شصت و ششمین شهرآورد پایتخت، با برتری استقلال تهران به پایان رسید تا در روز رویایی آبیپوشان پایتخت و امیر قلعهنویی، وینگادا نخستین شکستش را با پرسپولیس در بدترین موقعیت ممکن تجربه کند؛ اما هیچگاه نمیتوان تا به صدا درآمدن سوت پایان این دیدار اینچنین با قاطعیت سخن گفت، چرا که وقت اضافه بار دیگر، این دیدار را نیز همچون چهار دربی گذشته به تساوی کشاند تا همه چیز به خیر و خوشی تمام شود! (به نقل از خبرگزاری تابناک)
اگر فوتبالی باشید و طرفدار یکی از تیم های سرخ یا آبی، حتماً تماشای شهرآورد استقلال- پرسپولیس را از دست نداده اید.با پنجمین تساوی یک بر یک این دو تیم-نتیجه ای که پیشاپیش همه ی ما از آن آگاه بودیم و بازی را فقط برای خالی نبودن عریضه تماشا کردیم-چطورید؟! خیلی تعجب می کنم وقتی که می بینم هیچ کس از این وضعیت شگفت زده یا ناراحت نیست و کسی به این نتایج مشکوک و مسایلی که باعث به دست آمدن این تساوی های همیشگی می شود؛از جمله «جلسه ی هم اندیشی مسئولان دو تیم » - که معلوم نیست با چه توجیهی چنین جلسه ای پیش از بازی دو تیم برگزار می شود – و نمایش بی معنی تعیین داور برای مسابقه و ... ،اعتراضی نمی کند! برای مردمی که از دورترین نقاط کشور به استادیوم آزادی می روند تا از نزدیک شاهد بازی باشند و مایی که می خواهیم یک بعدازظهر جمعه ی شاد و مفرح(!) را در منزل بگذرانیم ،به جز حرص خوردن های بی مورد و داد و فریاد هایی که خوب می دانیم در نهایت به یک تساوی 1-1 بی سروصدای دوباره منجر می شود، چیزی باقی نمی ماند جز اعصابی خرد و حوصله ای سررفته. این مسخره ترین نوع ممکن گذران یک روز تعطیل نیست؟! ---------------------------------------------------------------------------- پ.ن:من هک نشده م.خودم هستم ، اینجا هم ماه ِ باران است!
[ شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢٥ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||