من هیچم
بی شعر و بی کلمه
فقط رد فیروزه ای گام های تو را
دنبال می کنم ...

ز چشم دوست فتادم به کامه دل دشمن
أحِبَّتـی هَجَــرونی کَمــا تَشـاءُ عُــداتی

  :: زهرا ابراهیم پور
  :: صفحه نخست


  



برخی آثار من در مجله های
حدیث زندگی و مه یار

پشت دریاها شهری است| نامه| کوه ها و آدم ها| فقط با یک قدم| کلاس استاد بهار



سلام خدا

Zahra's books

Wuthering Heights
The Catcher in the Rye
The Prophet
The Epic of Gilgamesh
ضد
در سینه ات نهنگی می تپد
من هشتمین آن هفت نفرم
روی تخته سياه جهان با گچ نور بنويس
چای با طعم خدا
لیلی نام تمام دختران زمین است
هشت کتاب
The Divan
زمستان
گزينه‌ اشعار قیصر امین‌پور
شعر و کودکی
گل‌ها همه آفتابگردانند
نامه‌ها
دیر آمدی ری را ! باد آمد و همه رویاها را با خود برد
The Quran
من او


Zahra's favorite books »

داستان

رنگی رنگی


   
پاییز دارد می رسد از راه...
یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نوشته ‌شده به قلم زهرا ابراهیم پور ↜ خط نوشته  

گاهی وقت ها فقط یک صدای به ظاهر کم اهمیت کودکی ها را به یادم می آورد. همان قدیمِ قشنگِ خاطره ها. همان بلوز بافتنی دستِ مامان که رنگش صورتی دلخواهِ من بود و تن کردنش امانِ سرمای زمستان در برف بازی های توی حیاط. همان دوچرخه ی پشتی داری که چرخ های کمکی اش اگر نبود، به محض سوار شدن چپه می شدم باهاش. همان بیست تا جوجه ی تازه از تخم در آمده ای که یک شب همه شان را گربه ای، یا شاید هم کلاغی خورد. همان پلکان دوست داشتنی تا پشت بام. همان شبهای تابستان با صدای تپ تپ و تاپ تاپ کولر و تماشای ستاره ها. همان پنجره ای که باید انگشتای پام را می گذاشتم روی هره ی پایین دیوارش تا قدّم به نگاه کردن از توش به کوچه برسد. همان درختی که برای برگ های خزان زده اش داستان می ساختم. همان مشق شب و راهِ پیاده تا دبستان و ذوق کتاب های نو...همان نوک انگشتای پا را چسباندن به علاءالدین و صدای کتری که همیشه ی خدا تو زمستان روُش بود...

همین صدا...آره فقط همین صدا این همه خاطره را ریخت وسط حیاط ذهنم...

 

پ.ن: یادم هست...نه مطمئن باش یادم نرفته! پس فردا اول پاییز است.

عشق من سلام.




:: برچسب‌ها: پاییز فصل من است, خاطره بازی, یاد قدیما, اول مهر