شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
وقتی آمدم بالای سر تو نشستم و اشک همین جور از چشمم جدا شد و افتاد روی خاک،روی سنگ،نگاهم را کشیدم به دوردست،به آبی ِ آسمان،به کوه سبلان؛تا نکند یک وقت اشکم را ببینی و دلت بلرزد.لیلی جان حالت خوب هست؟حال خاله فاطی چه طور؟لیلی! داغت تمام روح آدم را به آتش می کشد...یادم می آید در دیدار آخرمان چه قدر با لبخندت هوای دلم را داشتی.صورت گل انداخته و چشمان شادت مثل همان هلوی شیرینی بود که تعارفم کردی... اشکهایم روی سنگ مزار تو می ریخت و نگاهم به دو قبر تازه ی هم اندازه بود... سیده لیلا و فاطمه... نشسته ام، کنار تکه ای سنگ که نام تو را بر آن نوشته اند.صدایت می کنم؛جوابی نمی دهی، حرف می زنم؛ لبخندی نمی زنی.سراسر سکوتی و سردی سنگ گویای نبودن توست.سکوت تو در میان دلتنگی من رخنه می کند.بیدار نمی شوی تا باران دوباره ببارد؟با من سخن نمی گویی تا مثل همیشه محو کلامت شوم؟بر شیارهای نامت خاک نشسته است و تو از آن سوی نامت پیدا نیستی.اشکهایم تن سنگ را شست و شو می دهند؛دستهایت خیس شده اند عزیز. از پس ِ سلام من پاسخی نخواهد بود.دنیا بین من و تو ایستاده است و پنجره ای رو به دیدار نمی گشاید. تو کجا رفته ای، صدایم را نمی شنوی؟دیوار را پس بزن و دستت را به سویم دراز کن.ببین، دانه های تسبیح فیروزه ای ام یکی یکی فرو می افتند و در می زنند:تق تق تق... همسایه در را باز کن! "کنار مشتی خاک در دوردست خودم ، تنها، نشسته ام. میان دو لحظه ی پوچ، در آمدو رفتم. انگار دری به سردی خاک باز کردم: گورستان به زندگی ام تابید سنگها را می شنوم:ابدیت غم. کنار قبر، انتظار چه بیهوده است." دلم می خواهد زار بزنم...داد بزنم...سیل اشکهایم تمام جهان را ببرد... لیلی جان برای دایی دلم می سوزد...تو از جاده ی شیراز به آسمان رفتی حالا مجید ِ دایی از همدان... چه قدر دلم برای آقا میر محمد و دایی می سوزد...لیلی جان چه قدر مرور خاطره ها وقتی مخاطب آنها دیگر نباشد سخت است...چه قدر ورق زدن آلبوم عکسهایمان وقتی سوژه ها به آسمان رفته باشند سخت است...
نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ساعت
۱۱:۱۳ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

