شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
"دلم می خواد شعر نگم دوست دارم چند وقت یخ بزنم سرد بشم"؛ بی کلام و کلمه بگذرند روزها. بگذرند، سپید، صفحه های دفتر صد برگ. می خواهم سایه ی تنهایی ام آخرین نقطه باشد. : به روشنایی تکرار خطوط خوش آمده ام! خوشم به این حضور توخالی. خوشم به این که دخلی به من ندارد از کجا آب می خورند ریشه های بارور اندوه؟ خوشم به پاک نویس ِ اصل عدم قطعیت قانون گرانش نیوتن نتایج آزمایش فیزو و سرعت نور. نه حواسم به کلاغها هست نه آشغالهای جوی خیابان ولی عصر. فقط روزها بگذرند ندانم که یخ زده ام و نپرسم از آسمان: «چه وقت باران خواهد آمد؟» روزها که می گذرند بی کلام و بی کلمه کسی ترانه خواهد خواند کسی به روشنایی سطرهای سپید نقطه ی آغاز خواهد بود کسی که صدای قدمهایش صدای رسیدن لحظه ی سیب است باران که ببارد آب خواهم شد حتی اگر که یخ زده باشم...
نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧ساعت
۱٠:٠٠ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

