فیروزه باران

شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور

آخرین پنج شنبه ی تسکین

در انتهای روشن باغ گذشت

و نسیم بی باور خاموشی

در آخرین امید این شب پرباران

پیچید...(سال های دوری از خاطره)

...

هنوز بعد از هزار سال

باران به سقف خانه

می کوبد

حتی هنوز

یک امید هست

در امتداد مبهم مه ایستاده است...

در انتظار روشنایی یک روز

در انتظار یک نفر که بیاید...

نوشته شده در شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |