فیروزه باران

شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور

من یک غزل ؛  ...  تو هزاران ترانه می خوانی

من راز درد ازل؛...    تو٬فقط تو  می دانی

هستم ستاره ای غریبه و تنها و رو به غروب

هیچم نمانده لا اقل تو بگو با منی٬ تو می مانی!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |