|
فیروزه باران شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
| ||
|
با چشمها ز حیرت این صبح نابه جای خشکیده بر دریچه خورشید چارطاق بر تارک سپیده ی این روز پابه زای دستان بسته ام را آزاد نمودم از زنجیرهای خواب فریاد برکشیدم:اینک چراغ معجزه مردم! ... من درد در رگانم،حسرت در استخوانم،چیزی نظیر آتش در جانم پیچید سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم ... با آفتاب گونه ای آنان را دل فریفته بودند ای کاش می توانستم خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را و گرد حباب خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست و باورم کنند ای کاش می توانستم...
احمد شاملو ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1.این شعر برای من بوی محرم دارد...هر بار با خواندنش اشکم سرازیر میشود. 2.عزیزی هست که صدایش این شعر را برایم خاطره کرده...هم او یک روز گفت:اشک ریختن و گریه کردن برای مصایب آل الله خیلی خوب است،اما باید به معرفتی فراتر از گریه رسید.این حرف را خیلی قبول دارم.متاسفانه پشت گریه ی خیلی از ماها از جمله خودم معرفتی نیست... باید شهید بود و تو را خون چکان سرود شرمنده ام،اسیر عبارات مانده ام [ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٩ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||