|
فیروزه باران شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
| ||
|
هوا سرد است.پتو را می کشم تا بالای پیشانی ام.دکمه ی روشن ِ رادیوجیبی ام را با انگشت پیدا می کنم و می فشارم.پیچ "ولوم" اش را تا جایی که امکان دارد به سمت خودم میچرخانم تا صدایش را فقط خودم بشنوم.البته که از هدفون خبری نیست!بعد رادیو را می گذارم بغل گوشم.این یک قرار# است:هر پنجشنبه باید سر این قرار باشم؛حتی در نهایت خستگی و خواب آلودگی.از بعدازظهر تا یازده شب در همایشی بوده ام برای نوجوانان،همایش"ما نوجوانان".خدا را شکر که به موقع به خانه رسیده ام.باز با وجود خستگی مثل هر پنجشنبه سر قرار حاضرم ،تا حرفهایی را بشنوم که یک هفته انتظارش را کشیده ام... صبح از خواب می پرم.سراسیمه تمام دیشب را مرور می کنم.رادیو هنوز دستم است.باطری اش انگار تمام شده،دارد خِرخِر می کند... سراسر وجودم آه می شود! همه ی نشانه ها گویای این است که از فرط خستگی خوابم برده و قرار را به آخر نرسانده ام... عصبانی ام از دست خودم؛از دست خودم عصبانی ام...!
#.خانواده ی باغی در صدای پنجشنبه شب/گوینده:وحید جلیلوند/زمان پخش:شهریور 82تا فروردین83 [ جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۸ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||