فیروزه باران
شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور 
همسایه های من

بسته ام به یک تلنگر کوچک تا اشک در چشمم بلرزد و بغلتد و بیفتد پایین.

از وقتی خودم را شناختم همینجوری بودم.یک بار رفتم پیش ناظم مدرسه تا حقم را

بخواهم اما هرچه به خودم فشار آوردم تا این قطره اشک لعنتی پایین نیفتد فایده ای

نداشت.بی اینکه ضعیف باشم،کاری می کردم که درباره ام اینطور فکر کنند.

آخرین بار توی دانشگاه اشکم درآمد.بگذریم که قصه اش چه بود اما کارم را راه انداخت!

حالا سرم را گذاشته ام روی بالش و به چشمهای تو که خواب اند نگاه می کنم.

دلم آرام و قرار ندارد .چشمم را می بندم و باز می کنم،تند تند پلک می زنم تا مگر از

شر این قطره اشک خلاص شوم،اما کار از کار می گذرد و اشکهایم پشت سر هم از

چشم چپم بیرون می ریزند و مسیری را از روی بینی و گونه ی راستم طی می کنند

و تق تق روی بالش میفتند.نگرانم که چشم باز کنی و اشکهایم را ببینی.می دانم

خوابت آنقدر سبک است که با کمی تندتر شدن نفس هایم هم ممکن است بیدار

شوی.آرام دستم را بالا می آورم و صورتم را با انگشت اشاره و میانی ام پاک می کنم.

چقدر خواهان آرامشت هستم خدا می داند...میان اشک دوم و سوم بود که دعا کردم،

و می دانم که خدا صدایم را شنید.این را از لبخندی فهمیدم که گوشه ی لبهایت را آرام و

بی سروصدا بالا کشاند...حالا من،آرام و بی سروصدا،بدون اشک،فقط تو را نگاه می

کنم،فقط نگاه...

[ سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٢ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

اینجا فیروزه باران

خانه ی من سمت باران است/ پر از پروانه و هوای پاییز/ و عطر پرتقال و پونه/ در خانه ی من به وفور شعر هست/ و پنجره ها آسمان را قاچ می کنند/ برای مهمان ها/ بفرمایید:انار و آسمان در کاسه ی فیروزه/ نوش جانتان...
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت