فیروزه باران
شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور 
همسایه های من

یک سفر چهار- پنج روزه می تواند حرفهای زیادی برای گفتن تولید کند،مثل سفر هفته ی گذشته ی ما به مالزی-شهر کوالالامپور. سفر خیلی کوتاه بود اما در دلش جا برای تحلیلها،مقایسه ها و فکر کردنها زیاد داشت.

ما در حیاط آپارتمانمان یک باغچه ی کوچک یک و نیم متری داریم که تعدادی گل و درخت در آن کاشته ایم و حضور این گیاهان طراوتی هرچند اندک به فضای بی روح زندگی ساکنان می بخشد.گاهی وقتها چند دقیقه ای آنها را تماشا می کنیم تا داغی تابستان از سرمان بپرد .پدر هر روز آبشان می دهد و مراقب است که خدای نکرده طوری شان نشود.خلاصه اینکه قبل از سفر قرار شد به یکی از همسایه ها بسپاریم آبیاری باغچه را فراموش نکند ولی پدر آن همسایه را ندید و باغچه رها شد به امان خدا...

کوالالامپور شهر زیبایی ست.همه چیز روی اصول و حساب و کتاب ساخته شده.ساختمانهای شیک و مدرن در کنار بناهای قدیمی ناهمگونی ایجاد نکرده اند.برجهای بلند در میان انبوهی از درختها قرار گرفته اند.خیابانها و جاده ها طوری ساخته شده اند که به آرامش آدمها کمک می کند.مهم ترین عنصری که به زیبایی شهر کمک بسیاری کرده،درختها هستند، و درختهایی شبیه نخل اطراف بیشتر خیابانها را پوشانده است.کافی ست کمی از مرکز شهر دور شویم ،این زیباییهای سبز بیشتر و بیشتر می شوند.این همه گیاه و درخت احتیاج به رسیدگی و مراقبت کافی دارند و پیداست برنامه ریزی شهری همه ی اینها را به طور دقیق در خود گنجانیده است.

در هواپیما نشسته ام.همیشه عادت دارم سوار هر وسیله نقلیه ای می شوم،کنار پنجره بنشینم.از پنجره در ارتفاع 11600 متری، زمین را نگاه می کنم.از این بالا زمین خیلی متفاوت است.خلبان اعلام می کند که تا چهارده دقیقه دیگر وارد آسمان ایران می شویم.یک ساعت و نیم تمام به زمین خیره ام.همه اش بیابان است و بیابان...یادم می آید وقتی داشتیم در فرودگاه کوالالامپور فرود می آمدیم از دیدن آن همه جنگل و درخت در یک جا تعجب کرده بودم!دور و اطراف فرودگاه امام خمینی هم بیابان است و بیابان.بعضی از زمینها را درختکاری کرده اند که معلوم نیست آیا در این هوای گرم و خشک دوام بیاورند یا نه.چمدانها را می آوریم روبه روی ترمینال تا سوار ماشین شویم.باد گرمی می زند توی صورتمان.از کنار درختهای دست کاشت می گذریم.خیلی هایشان زرد شده اند...

 

وارد حیاط که شدیم رنگ رخسار درختها و گلهای باغچه دلم را کباب کرد.اقاقیا تشنه بود.برگهای شمعدانی زرد و بی حال بودند.درخت گیلاس نفسهای آخر را می کشید.گلهای کم طاقت تر هم که دیگر هیچ! داخل باغچه آشغال ریخته بودند و کسی انگار فکر نکرده بود که اینجا هم جزئی از خانه ی ماست و این درختها و گیاهان همسایگان زنده ی ما هستند که از قضا به ما احتیاج دارند...

 

من فهمیدم که برای همسایه ی ما هر روز شسته شدن ماشینش مهم تر از زنده و سرسبز ماندن چند موجود عزیز و دوست داشتنی و بی زبان است.

[ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

اینجا فیروزه باران

خانه ی من سمت باران است/ پر از پروانه و هوای پاییز/ و عطر پرتقال و پونه/ در خانه ی من به وفور شعر هست/ و پنجره ها آسمان را قاچ می کنند/ برای مهمان ها/ بفرمایید:انار و آسمان در کاسه ی فیروزه/ نوش جانتان...
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت