فیروزه باران
شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور 
همسایه های من

سلام پدر!

همیشه دلم می خواست روز میلادتان چیزی بنویسم که نشانی از پاکی،درستی،و ایمان حقیقی داشته باشد.حرفی تازه که بوی نوجوانی ام را بدهد،به همان اندازه روشن و بی ریا و صادقانه.انگار همه ی احساس ها و احوال خوب در آن روزگار جامانده و به همراه من تا امروز و اینجا که هستم سفر نکرده است...دلم می خواست برای از شما گفتن مثل شبهای جمعه ی آن سالها پر از صمیمیت و سادگی بودم.

امروز غزلی آورده ام که سرودنش خیلی طولانی شد شاید قسمت این بود که دو بیتش امروز روی کاغذ بیاید.می دانم غزل چندان قوی ای نیست اما ته مانده ی شور سالهای نوجوانی ام را در آن چکانده ام...به امید اینکه آمدنت را ببینیم و غزلهای آشفته وارمان رنگی از عشق و محبت خالصانه بگیرند...یا مهدی ادرکنی!

 

ستاره سر بزند با بهار،می رقصم

همین که سر برسد انتظار، می رقصم

 

ز شوق آمدنت مثل ابر می بارم

به پای هر قدمت برگ وار می رقصم

 

به جسم مُرده ام انگار روح می بخشند

که باز زنده تر از آبشار می رقصم

 

به من بگو که بمیرم،وَ خود تماشا کن

چگونه در گذر از کارزار می رقصم

 

شهید راه نگاهت شوم،شکفته به خون

دوباره می روم و مَردوار می رقصم

 

سپاهیان دو چشمم فدای روی گُل ات

به فتح کشور غم زار زار...می رقصم 

 

90/4/25 

[ شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

اینجا فیروزه باران

خانه ی من سمت باران است/ پر از پروانه و هوای پاییز/ و عطر پرتقال و پونه/ در خانه ی من به وفور شعر هست/ و پنجره ها آسمان را قاچ می کنند/ برای مهمان ها/ بفرمایید:انار و آسمان در کاسه ی فیروزه/ نوش جانتان...
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت