شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
رازی است مرا که جز به آمدن تو برملا نمی شود برگرد... که شانه های تکیده ی من زیر بار سنگین بی تویی این راز خواهد شکست. *** چه حسی می تواند از این غریب تر باشد که نگاه در نگاه کسی که دوستش داری دوخته باشی ولی آنقدر از او دور شده ای ... آنقدر برایش دلتنگ شده ای که ذهنت در درک این تناقض کم می آورد. پرنده ی قلبم به سوی تو پرواز می کند اما از آخرین دیدارمان نگاه من از تو گم شد ؛ من چگونه مهربانی ات را بازیابم؛ وقتی که خودم رشته ی پیوند را بریدم...خسته ام ؛ زیرا که نداشتنت بیش از توان من است... تا درقفس بال و پرخویش اسیر است بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی...
نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٥ساعت
٤:٥٤ ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

