|
فیروزه باران شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
| ||
|
پسرک پابه پای پدر،گامهای کوچک اما مصممش را می شمرد کاپشن و کلاه آبی اش در تضادی آشکار با قرمزی کتانی هاش،به او جذابیت بیشتری بخشیده بود. همینطور که داشت برای خودش آوازهای کودکانه می خواند،دست پدر، دست کوچکش را گرفت و از تل مصالح ساختمانی که در مسیر پیاده رو انباشته بود دورش کرد. چند دقیقه بعد،پسرک دست پدر را رها کرد و به راهش ادامه داد... ناگهان انگار چیزی از خاطرش بگذرد،برگشت و پشت سرش را نگاه کرد اما پدرش آنجا نبود! چشمان نگرانش به این طرف و آن طرف چرخید و اشک در آنها جمع شد و با صدای بلند داد زد:بابا کجایی؟! پدرش که دید شوخی اش ،گرفته،از پشت ماشین بیرون آمد و با خنده پسرکش را در آغوش گرفت... پسرک با چشمهای اشک آلود به پدرش غر می زد که :چرا منو ول کردی؟! و پدرش لبخند می زد؛ و البته من هم،که شاهد این ماجرا بودم... در ذهنم فکری می چرخید،اینکه ما آدمها چند بار چنین اتفاقی برایمان افتاده؟ چند بار فکر کرده ایم که خودمان بلد ِراهیم و دست خدا را رها کرده ایم و هرجا دوست داشته ایم رفته ایم...بعد از مدتی دوروبرمان را نگاه کرده ایم و متوجه تنهایی و گم شدن خودمان شده ایم.بعد هم به خدا غر زده ایم که خدایا چرا منو رها کردی؟! در حالی که خدا یک لحظه غافل از احوال ما نبوده ؛ و اگر نبود مهر بی پایانش،و توجه ویژه به بنده اش،ما کی می توانستیم از مسیر اشتباه به راه برگردیم و باز دست در دست خدا از سفر ِزندگی لذت ببریم؟! [ پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٢٦ ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||