فیروزه باران

شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور

آنها که با تو مانده اند،غریبه ترین ِ جهانند.

ولی آنها که بی تو رفته اند،هیچ اند،هیچ.

قصه را از نو مرور می کنم

گفتی راه باز و جاده دراز!

من اما شنیده ام که "فالراغب عنکم مارق و اللازم لکم لاحق"

کنار تو بودن لیاقت چون منی نیست،

ولی ببین همه ی اشتیاق دلم را سلام می کنم که به گوش تو برسد

و می دانم تو"کریم مِن اولاد الکرام"ی 

سلامم بپذیر و مرا به افتخار همراهی ات برسان

زیبا سلام...!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

با چشمها ز حیرت این صبح نابه جای

خشکیده بر دریچه خورشید چارطاق

بر تارک سپیده ی این روز پابه زای

دستان بسته ام را آزاد نمودم از زنجیرهای خواب

فریاد برکشیدم:اینک چراغ معجزه مردم!

...

من درد در رگانم،حسرت در استخوانم،چیزی نظیر آتش در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای

به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم

...

با آفتاب گونه ای آنان را دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را من

قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند

ای کاش می توانستم

یک لحظه می توانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

و گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند

ای کاش می توانستم...

 

احمد شاملو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1.این شعر برای من بوی محرم دارد...هر بار با خواندنش اشکم سرازیر میشود.

2.عزیزی هست که صدایش این شعر را برایم خاطره کرده...هم او یک روز گفت:اشک ریختن و گریه کردن برای مصایب آل الله خیلی خوب است،اما باید به معرفتی فراتر از گریه رسید.این حرف را خیلی قبول دارم.متاسفانه پشت گریه ی خیلی از ماها از جمله خودم معرفتی نیست...

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود

شرمنده ام،اسیر عبارات مانده ام

نوشته شده در شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

هوا سرد است.پتو را می کشم تا بالای پیشانی ام.دکمه ی روشن ِ رادیوجیبی ام را با انگشت پیدا می کنم و می فشارم.پیچ "ولوم" اش را تا جایی که امکان دارد به سمت خودم میچرخانم تا صدایش را فقط خودم بشنوم.البته که از هدفون خبری نیست!بعد رادیو را می گذارم بغل گوشم.این یک قرار# است:هر پنجشنبه باید سر این قرار باشم؛حتی در نهایت خستگی و خواب آلودگی.از بعدازظهر تا یازده شب در همایشی بوده ام برای نوجوانان،همایش"ما نوجوانان".خدا را شکر که به موقع به خانه رسیده ام.باز با وجود خستگی مثل هر پنجشنبه سر قرار حاضرم ،تا حرفهایی را بشنوم که یک هفته انتظارش را کشیده ام...

صبح از خواب می پرم.سراسیمه تمام دیشب را مرور می کنم.رادیو هنوز دستم است.باطری اش انگار تمام شده،دارد خِرخِر می کند...

سراسر وجودم آه می شود!

همه ی نشانه ها گویای این است که از فرط خستگی خوابم برده و قرار را به آخر نرسانده ام...

عصبانی ام از دست خودم؛از دست خودم عصبانی ام...!

 

#.خانواده ی باغی در صدای پنجشنبه شب/گوینده:وحید جلیلوند/زمان پخش:شهریور 82تا فروردین83

نوشته شده در جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

چه بگویم

وقتی که نگاه تو در من آرام می بارد؟

چه بگویم وقتی که نام تو می آید و باقی نامها ،واژه ها  و آواها محو می شوند...

جوهری سپید از قلمم جاریست

که هیچ نمی نویسد مگر تو را...

صدایی از چپ ِ سینه ام برمی خیزد

که هیچ نمی خواند جز نام تو را

و برقی در چشمم می دود

که هیچ دیدنی نمی خواهد مگر آسمان فیروزه ی عشقت را.

مولایم،

علی

پدرم،

علی

عشقم،

علی...

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

 

 

باز در این ساعت صفر عاشقی مثل بغضی فروخورده سر باز می کنم

جوششی از چشمانم آغاز می شود

دردی در قلبم چنگ می زند،

و حسی غریب اما قدیمی جرقه ای به جنونم.

شعله می شوم و می سوزم

می سوزم و می بارم...

تو در اول این حال بی تفسیر بوده ای

سالهاست عاشقم کرده ای به گفتن ِ "سلام عزیزدلم!"

به نشستن ِ روبه روی عشق و دل دادن به واژه های مقدس،

به لب دوختن و در باران ِاشک شست و شو کردن،

و من از تکرار این قصه به روشنی هر لحظه ایمان می آورم.

تو در ثانیه های تاریک من بی جست و جو پیدا شدی و نور آوردی

چراغی در ظلمت آویختی

چشمهای مرا به چشم ماه مهربان دوختی.

خیس از صدای تو شدم

که این همه فیروزه بر من و زندگی ام بارید

صدای تو به من هدیه ی جنون و اشک داد...

باز ساعتم صفر شده!

باز بی آرام،بی قرار، می گریم

این بار در بی صدایی ات

که سخت پریشان و دلتنگم کرده است...

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

در این ایستگاه ِ لعنتی

سالهاست

بلیطی نمی فروشند

به مقصد ِ من!

 

 

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته/تکیه داده ام...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |