فیروزه باران

شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور

این روزها کمبود فکر آزاد دارم.من آدمی ام که میزان نظم و تمیزی محیط اطراف روی ذهن و افکارم اثر می گذارد.مثلاً وقتی می خواهم نوشتن یک قطعه ی کوتاه ادبی را آغاز کنم،اولین فکری که به ذهنم می رسد این است که وسایل اضافی را توی کمد بگذارم و لباسهایم را از جارختی بیاویزم و بعد دست به قلم ببرم.البته خیلی وقتها تنبلی گریبانگیرم می شود و هیچ کدام از این کارها را نمی کنم و قطعه ی ادبی اگر خیلی گردن کلفت باشد نوشته می شود و اگر نه،به تبعیدگاه ابدی اش خواهد رفت!

این روزها –روزهای پایانی این سال ِ دل آزار-مثل همه ی آخر سالهای دیگر –والبته خیلی خسته کننده تر و طولانی تر از همیشه- دراستقبال از بهار پُرناز و غرور ،همه ی زندگی از گردو غبار سالیان از یادرفته آکنده شده و این بی نظمی و آشفتگی محیط،بدجور کلافه ام کرده!احساس می کنم حتی یک ثانیه فرصت فکر کردن ندارم.مدتهاست از شعر خبری نیست.داستانی که ترجمه اش را شروع کرده بودم،نیمه کاره رها شده و نمی دانم این دارچین اگر نبود،چه چیز دوباره به من انگیزه ی نوشتن می داد؟!

اما امروز چیزی که می توانست در میان انبوه ملال ها لبخند بر لبم بنشاند ،هرچند کوچک و شاید هم کمی دیر،پیدایش شد.سبزه گذاشتن برای سفره هفت سین عید،در همان ظرف پایه دار سفالی که پارسال مامان با کلی سلیقه تزیینش کرده بود.

البته کار دیگری هم هست که یکی دو روزی ست سرحالم کرده و گذر ساعتهایی را که به خاطرش پشت کامپیوتر می نشینم احساس نمی کنم! آن کار چه باشد؟ بگم؟ نگم؟ فعلاً نه...نمی گم !

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

بسم الله الحق.

باید می آمدم؛باید گوشه های خلوت و خاموش ذهنم را با خود می آوردم.

وقتی برای ایستادن نیست.وقتی برای سکوت ،برای درنگ نیست.

آمدم، و باید از نو بسازم.هر کنج ِ دل گرفته ی این بوم را،رنگی تازه باید .

پس به نام ِ خدا، رنگ های دل تنگی...

نوشته شده در جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |