شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
سرخوشانه می گویمت من و شمع صبحگاهی سزد ار بهم بگرییم که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد... غمگینم چونان پیرزنی که آخرین سرباز بازگشته از جنگ فرزند او نیست...
دستهایم از لحن این ترانه ی تلخ می گریند
کاش در خواب
شبم را رنگین می کردی
کاش درخشان می آمدی
چون ستاره ای سپید
و مرا
که دل تنگ بودم
و آزرده
و خاموش
چراغان می کردی
.
.
.
کاش چهره ی خواب آلود مرا
-سرخوشانه بگویمت-
با سیلی محکمی بنوازی
من از تب و کابوس می ترسم
رد سرخ انگشتان و
درد دلپذیر می خواهم
کاش درخشان بیایی
در شبم که رنگین نیست
چونان ستاره ای سپید...
نوشته شده در شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت
۱٠:٤٥ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸ساعت
۱٠:٠۱ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |


