شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
برای تو که فیروزه ای ترین قلب را داری چه جمعه ها که گذشتند و من نفهمیدم چه روزها که صدایم زدی و نشنیدم صدای خوب تو با من غریبه بود انگار ولی به ساز دل خود چه خوب رقصیدم! چه جمعه ای ،چه بهاری،کدام رویا بود که من تو را ز دل و جان جدا نمی دیدم؟ تو در کنار منی،من کجا!کجایم من؟ تو در کنار منی،من دچار تردیدم ندیده خواب شهابی خیال من اما هنوز مدعی انتظار خورشیدم برای ماهی قلبت دعا بکن دریا! که کرده موج بلایی دوباره تهدیدم... ١٠/٣/٨٧ نگاهم خیره می ماند بر دیوار و لبهایم به ترانه ی اسمی خوش مترنم می شوند؛ اسمی خوش که از آن ِ توست و من میان موجهای آبی ِ طرز ِ ادا شدنش مبهوت می مانم.نگاهم بر دیوار خیره می ماند و دستهایم به عادت همیشه سرد ِ سرد می شوند و انگار چیزی از یادم رفته باشد،لرزی عجیب به تمام تنم می افتد. من کجا هستم عزیزدل؟ حواسم نیست...دلم نیست...دستم نیست من کجا هستم که این چنین از تو دورم؟ شوق فیروزه ای ام را کجا گذاشته ام که برای خندیدن، تمام روحم اشک می ریزد؟! ای صدایت فیروزه ترین ِ من! مرا به خودم برگردان...من ِ آواره ی دربدر ِ کولی... هوای آن جاده ی بارانی ِ پر از تو را دارد مرا از همان راه به خودت برگردان...
نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ساعت
٩:٤۳ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت
۱۱:٥٤ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

