شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
رو به دیوار بلند تئاتر شهر نشسته ایم.او آرام است، از دفعه قبلی که دیدمش خوشحال تر به نظر می رسد.«فراتر از بودن» ام دو تا شده، کتابی را که خودش خریده به من پس می دهد و کتاب خودم را نشانم می دهد و می گوید:«بذار این مال من باشه، نه نگو ها!» من هم جمله ای دیگر به نوشته های صفحه اول اضافه می کنم ...جمله از موتسارت و باران است و با برق نقره ای درخشانی که دارد جلوه بیشتری پیدا می کند:«بین من و دنیا شیشه ای ست، نوشتن راهی است برای گذر از این شیشه، بی آن که بشکند». بلدی تلخ بخندی؟ چشمهایت را واکن خاطرات نوجوانی ات را به یاد بیاور و از باران بپرس چند دریای دیگر تا رسیدنش راه است؟ رو به آسمان ِ باز می ایستی و ماه، با دهان ِ باز تو را نگاه می کند در چشمهایت دخترکی بی قرار می گرید و ماه هنوز فکر می کند تو را کجا دیده است؟ و تو نمی دانی تکلیفت با شعرهای فراموش شده ی خودت چیست و سؤال های ابدی چگونه پاسخ های یک روزه پیدا کرده اند آن وقت دخترک بی قرار چشمهایت، ورق پاره های رویایی که دیده ای، و آسمانی که گم شده است یک باره پیدا می شوند و تو ، تلخ می خندی... میان روزهای گمشده گم شده ام و دستهایت در این میانه کم است و سهم قلب کوچک من همیشه غم، همیشه غم است... بگذار باز گم بشوم اما این بار میان ِ دو پلک بر هم زدنت.
نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت
٩:٤۳ ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧ساعت
۱۱:٤۱ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٧ساعت
۳:٤٠ ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

