فیروزه باران

شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور

دوش به دوش این دقایق خسته

تمام خاطرات مکرر

و روزهای ناخوشی دل

سرود نابه جای ادامه می خوانند

و من همیشه به تنهایی ام

میان ازدحام این همه چشم

فکر می کنم؛

به این خیابان آخر سال

که در هیاهوی شادمانه ی مردم

پر از نبودن گرمی ِ تبسم توست.

و این صدا

که صادقانه برای تو شعر می خواند

هنوز منتظر روز آمدن توست

و باز منتظر آن بهار جاویدان

حتی در آستانه ی خاموشیش

می ماند!

***

ای مثل عطر باران 

ای فصل آشنایی

ای ماه بی قراران

با من بگو کجایی...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

"در آستانه ی پنجره ای که از سوی دیگرش، زمین در انتظار است، کودکی می گرید...کودک تا کمی کمتر از یک ماه دیگر، باید هبوط کند...اما حالش هیچ خوش نیست.فکر می کند همه ی روزها بعد از ظهر  یک  عید قربان است که باید جدا شود...به پشت بام می دود،  آسمان را در آغوش می گیرد.و فریاد می زند:«خدا !»خدا نگاهش می کند آرام...می گوید:« آرام بگیر کوچک ِ بی قرار من! باید یاد بگیری چگونه در زمین زندگی کنی».کودک روی زمین می نشیند.سرش را پایین می اندازد.قلبش هنوز ملتهب است.خدا نگاهش می کند مهربان... می گوید:« مرا نگاه کن! باید یاد بگیری در زمین زندگی کنی اما همیشه چشمت به آسمان باشد»."

پانوشت:

دست منو بگیر که داره اینجا

فرو میره تنم میون مرداب

ببین که تو چشای بی قرارم

نگاه خواهشه به سوی مهتاب

دست منو بگیر که داره اینجا

 پرنده بودن و ازم می گیره

تو آسمونی میدونی پرنده

بدون پر زدن چقدر حقیره...

نوشته شده در شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |