شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
امروز انگار روز خوبی نبوده که هرچه به بابا می گویم: «خسته شده م، چقدر دیگه باید بخونم؟» ، جوابم را نمی دهد؛ نه اصلا انگار نمی شنود! دوباره می گویم: « پاهام درد می کنن بابا...نمیشه بریم خونه؟» این بار بر می گردد توی چشمهایم خیره می شود، خیلی می ترسم، فکر می کنم همین الآن است که سرم داد بکشد یا حتی یک سیلی محکم بزند به صورتم...اما بابا هیچکدام از این کارها را نمی کند ،دستش را آرام روی سرم می گذارد و می گوید:«دخترم زیاد طول نمی کشه، یه کم دیگه تحمل کن.» بابا همیشه اخمهایش درهم است، حتی وقتی که ساز می زند و من برایش می خوانم و مردم پول می دهند؛ حتی وقتی سر سفره ی شام به اندازه ی هر سه نفرمان ـ یعنی من و بابا و مامان ـ نان هست! دیروز که از یکی از کوچه ها رد می شدیم ، روی دیوار یک عالمه نقاشی های رنگ و وارنگ دیدم.می دانی، فکر کنم یک پارک بزرگ بود پر از بچه هایی که داشتند بازی می کردند،تازه صدای خنده هاشان را هم شنیدم.باورم نمی شد،مگر می شود نقاشی هایی کشید که صدا دارند؟!...اما نقاشی های من که خیلی بهترند حتی اگر صدا نداشته باشند، فقط نمی دانم چرا وقتی به بابا می گویم برایم مداد رنگی و دفتر نقاشی، از همان دفترها که پر ازصفحه های سفید ِ سفیدند بخرد،می گوید:«الآن نمی شه، بذار یه وقت دیگه برات می خرم»اما هیچ وقت هم این کار را نکرده... یک بار که از کنار یک ساختمان نیمه کاره یک تکه گچ کوچولو برداشتم و با آن روی دیوار حیاط یک گل گنده کشیدم، بابا وقتی دید خیلی عصبانی شد و سرم داد زد وکلی هم با مامان دعوا کرد و بهش گفت چرا گذاشتی دیوار خانه ی مردم را کثیف کند؟! من گفتم :«بابا! با مامان دعوا نکن.من زود می رم تمیزش می کنم و بعد رفتم حیاط. هوا خیلی سرد بود.تازه باید دیوار را هم با آب سرد می شستم، اما همان وقت مامان آمد، به من گفت بیرون نمانم و بعد خودش دیوار را تمیز کرد... راستش مامان این روزها حالش خیلی خوب نیست.مامان دیروز صبح بهم گفت می خواهد برایم یک داداش کوچولو بیاورد، بعد هم آرام گفت:«شاید هم یه خواهر کوچولو!» من خوشحال شدم اما مامان رنگش پریده بود و نمی خندید، دلم می خواست بدانم چرا ناراحت است، اما او دیگر به من چیزی نگفت.شب که با بابا به خانه برگشتم نفهمیدم چه شد که یک دفعه صدای بابا رفت بالا، باز هم صدای دعوا بود، باز هم داشت سر مامان داد می کشید...دلم برای مامان می سوزد که با اینکه مریض است بابا هوایش را ندارد... *** حس می کنم کسی به شانه ام ضربه ای می زند.بر می گردم و صورت بابا را می بینم. هوا تاریک شده اما نور تیر چراغ برق صورتش را روشن کرده ، از سرما سرخ سرخ است.هنوز ساز توی دستش است.راستی من چرا روی زمین افتاده ام؟!مثل اینکه بابا خیلی نگران است.سازش را روی دوشش می اندازد و مرا بغل می کند، می بوسدم و من آرام آرام در میان دستهایش به خواب می روم... برای دلم یه شعری بخون از عمق نگاهت تا بشم مثل همیشه محو اون چشمای ماهت *** مرهمی بذار رو قلبم که شکسته،تیکه پاره س بازم اما با حضورت آسمون پر از ستاره س *** بذار آسمون بدونه من یه ماه مثل تو دارم بذار از ابر نگاهت قطره شم،منم ببارم *** میشه من یه شب بیفتم مث عکس ماه تو چشمات یا مث یه چیکه بارون روی خاک زیر قدم هات؟ *** میشه من یه جمله باشم تا یه بار منو بخونی یا گدای ساده ای که منو از خودت برونی؟! *** باورم کن که همینم یه گدای بی سرو پا که برای دیدن تو اومده دوباره اینجا *** به خدا دلم شکسته خسته و خاکی و تنهام لحظه ای بهم نگا کن غیر از این چیزی نمی خوام ! دوست دارم یک چیزی بنویسم.یک چیز قشنگ.یک کلمه ی دوست داشتنی.آن هم فقط برای خود خودت. چه می دانم، کلمه ای هست آیا که من بگویم و تو دوست داشته باشی؟! بگذار کمی از دل تنگم برایت حرف بزنم.کمی از قلبی که یک روزی فقط با چند کلمه ی ساده آتش گرفت... کمی از لبی که آخرین کلامش سخت دیوانه ام کرد. اصلا بگذار من ساکت شوم تا خودش بیاید ،رو به روی تو بنشیند ، و مثل همه ی پنجشنبه های بارانی ام که سالها زمزمه ی بیقراری هام بود، آرام بگوید: عزیز دلم سلام! « امشب دوباره دل تنگم.می خواهم به چند واژه ی ساده و کوچک قناعت کنم.ساده اما مهربان.کوچک ولی شاید به یاد ماندنی.خدا می داند...خدا می داند چقدر دست به دامان زایران نور شده ام.رد همه ی کاروانهایی را که به چشمه های نور می رفت گرفتم.و به همه سلام دادم.سلام دادم که به تو برسانند.آنها که بازگشتند همه بی جواب بودند.و آنها که جواب گرفتند هرگز باز نگشتند. کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ کجا و از که منتظر جواب سلامم باشم؟امشب غریب مانده ام.غریب تر از همیشه.امشب کنج این فراموشخانه ی بی یاد نشسته ام به یاد تو.نمی دانم .نمی دانم.دیگر دستانم را به هم گره نمی زنم.دستانم باید خالی باشند.ببین دستهای خالی مرا که بی هیچ بستگی منتظرند.دستهای خالی منتظر من منتظر دستهای تواند.دستان تو که سرچشمه ی عشق است روزی آیا دستان مرا پر می کنند؟ کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟ می دانم.می دانم جواب سلامم کجاست اما کو شهامتی که برخیزم و به پیشواز تو بیایم؟آنقدر سلامم را دستمال این و آن کرده ام که دیگر چیزی برای تو نمانده.نمی دانم چرا اینقدر دست به دامان زایران نور زده ام که پیام مرا برسانند وقتی تو اینقدر نزدیکی.اینقدر مهربان.عزیز دلم...دوباره خسته شدم.خسته شدم.این بار از دست خودم خسته شدم.تو سلام گفتی من نشنیدم.گوشم انگار دیگر صداهای خوب نمی شنود.گوشم انگار صدای تو را نمی شنود...صدای تو...صدای تو خوب است...نمی شنوم...نمی شنوم...این غم همیشه هست حتی در بهار.اما هنوز هجوم گاه به گاهش دیوانه تر از پیشم می کند.آنقدر که بعضی شبهایم از هق هق و ناله پر می شوند.خسته می شوم این بار نه از خودم که از آمد و شد روزها.عزیزدل روزهای نامهربانی دستهایم می لرزد.جای پای تو را در قلبهای گرم و تپنده هم دیدم.رد نگاه تو را از تما م چشمهای اشکبار گرفتم.تو به اینجا کشاندی ام.تو به اینجا کشاندی ام.تنها نمی گذاری ام می دانم.با این اسیر دل به تو داده مدارا کن.خدا می داند چقدر راه آمده ام کج رفتم می دانم اما زیاد رفتم.خسته ام.دیگر نه از راه و نه از آمد و شد روزها و نه از خودم.خسته ام از زانوهایی که دیگر توان وزن مرا ندارند.خسته ام...مهربانم!مهربان من و تمام دلهای بیقرار!دلم می خواهد این روزها فریاد بزنم.صدایم به کوچه نمی سد اما دلم می خواهد فریاد بزنم.نام تو را بلند بلند بگویم.دوست دارم در همین کوچه بدوم و قصه ی عشق تو را جار بزنم.می خواهم همه بدانند هستند کسانی که سرگشته ی عطر تواند.به نام تو نفس می کشند.بگذار ببینند همه ی این طغیانگران بی نام چگونه رام یک نام شدند... این بند را باز کن تا آزاد شوم.این من، این بی سر و پای خود را که بین من و تو ایستاده و سرک می کشد هی بمیران.بمیران تا همه تو باشی.چگونه اینگونه طوفانی ام؟!این بی قراری های دم بدم از کیست، این آشفتگی های بی سامان؟دست بگشا و بند باز کن بگذار باز بندی تو شوم همه تن بندی...نمی خواهم بی نگاه تو کلمه ای از ذهن خسته ام پرواز کند.نگاه کن.نمی دانم تا کی اما شاید این آخرین کلام من باشد.آخرین حنجره ای که می شناسم.نگاه کن زیر بارش نگاه تو آموختم ٬خود را فراموش کردن و برای تو سرودن ٬چه لذتی است...چه لذتی است...همین چند لحظه بی من بودن و در تو پریدن و جز تو هیچ ندیدن چه لذتی است...نگاه کن شاید برای آخرین بار...نگاهم می کنی؟» پ.ن:خاطره شد با صدای استادم وحید جلیلوند/28اسفند 82 بهار آمد اما بوي عطرتو را در ميانه ي راه گم كرد بهار يادش رفت پنجره بي تصوير چشم تو يك چيزي كم دارد چيزي مثل ماه،مثل نوازش باران بهار آمد اما عكس باغ در خاطره ي پنجره محو شد چيزي شكست در گلوي شيشه اي اش چيزي مثل آه،مثل بغض اسمان. بهار بيصدا نشسته بود روي شاخه ي درخت روبه رو ابر مي گريست باغ مي شكفت پنجره ولي شكسته بود در هجوم عكس ماه! مرگ و زندگي دست خداست اما آدم حكمت خدارا وا مي ماند.وا مي ماند در راز ميان آمدن و رفتن، در مي ماند ميان خاطره و دقيقه ي نيست شده. كدام را بايد ديد؟كدام لحظه را بايد گريست؟در بهت هاج و واج ميان اشك و لبخند چطور مي شود خود را نباخت؟چه چيز دوام اين نوسانهاي مدام را مي آورد؟ غروب اين دقيقه ي واپسين چگونه مي نگري به دستهايي كه پلكهاي ماه ليلي را آرام روي هم مي گذارند؟ ماه نازنين!آرام بخواب....كودكي هاي شورانگيز قلبت به تپش هاي رويايت باز آمده اند. جاده هميشه همين است ليلي!حالا باور كردي كه قشنگ ترين چيزي كه آدمها در اين دنيا ساخته اند ، همين جاده هاست؟ليلي جان!جاده هميشه آدمها را پر از لذت رسيدن ميكند.يادت هست كه چگونه من در طعم شيرين تنفس هواي يك فيروزه ي بينهايت،غرق خدا شدم؟ تو هم رسيدي،اما يك جور ديگر،از يك جاده ي ديگر! ليلي من!مجنون اين جاده ها شدن آدم خودش را مي خواهد.تو كه آرام چيزي در گوش افق زمزمه مي كني و مي گويي :خداحافظ! ،قلبم مي ريزد. انگار ماهي كوچولو خبر دارد كه ليلي جان امسال تا سر سفره ي هفت سين و نماز شب وقت تحويل سال دوام نمي آورد.بيقرار كدام حادثه از اين پسين غمگنانه اي كه باور نمي كني بهار به سروقت درختهاي بي ترانه ي زمستاني آمده است؟ آه ...ماه كه غروب مي كند ديگر ليلي نفس آخر را مي كشد...ماهي خودش را به ديواره هاي تنگ مي كوبد. ديگر ماه غروب كرده است.بوي سيب مي آيد از انتهاي افق... گفتي از روز سفر گفتم از من مگذر مجنون...ليلا،رفتي بي بال و بي پر!
نوشته شده در دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت
٩:۳٩ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت
٥:۱٧ ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦ساعت
٩:۳٥ ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦ساعت
۱۱:٠٠ ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٦ساعت
۱٢:٢۱ ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

