شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
و امشب شنبه نامه ام به پايان مي رسد...با آخرين شماره...12 صدايي مي آيد، صداي ساكت زخمهاي نداشتنت،صداي شكستن استخوانهاي سكوت!هنوز بي واژه بيدار،پشت يك ايستادگي ِ از ازل ، ورقهاي پرپرِنيامدنت را شماره مي كند و در چشمهايش رد غريبي است تا بي نهايت ِ يك سبز ِ گمشده كه هنوز بوي بارانش مثل كودكي ِ اين كفشها تا آسمان مي دود.مرور خاطره از ستاره هاي طلايي تا كلمات مه آلوده ي ماه مهر ياد حسرت حضوري است كه يك پنجشنبه ي خيس را كه خسته و ره گم كرده بود ، در مشرق نجيب نگاهش پناه داد...« مریم» خانه ي مقدسش را يافته بود.ديگر سنگيني سايه ات را حس نمي كرد.گوش هايش صداي قدمهاي تو بود،لبهايش ذكرهاي تو و چشمانش لحظه لحظه ي بودنت!كلمه فقط يكي بود...هر چه ورقها را گشت.هر چه تو بيشتر نيامدي،كلمه پيداتر شد.تو كتاب بودي، صفحه صفحه ات را جرعه جرعه نوشيد.گواراترين بودن بي دريغ ، كلمه بود.كلمه ، فقط يكي بود...و آن كلمه، خدا بود! به یاد تو یا رضا... هنوز در هوای یک بامداد جمعه ی مه آلود، میان صدایی که از تپش قلب عاشق بر می خاست، اوج می گرفت و به عرش می رسید؛ به گوش خدا٬که:« خدایا من حسین را دوست دارم!»، حیرانم...هنوز حیرانم و نمی دانم چگونه کسی پابرهنه سالها به دنبال معشوق تمام بیابانها و تمام دریاها را پشت سر می گذارد ، می آید و اینجا از سر شوق سماعی عاشقانه می آغازد. پروانه وارمی گردد،به گرد شمع،پر می سوزد و دم بر نمی آورد...هنوز نمی دانم من چگونه تو را پیدا کردم!هر گوشه یک صداست، یک نوای حزن آلود ِ آرام که به سوی تو پر می گیرد و بعد آغوش ِ گشوده ی تو برای آنکس که سالهاست ندیده ست تورا... اشک های یکریزم مال تو،آمده ام تا اینها را پیشکش کنم.تو تعبیر همان رویای غریبی که دیده بودم.همین اشکها، همین بیتابی عجیب بود، همین جا،روبه روی پنجره ی خانه ات... امشب من مهمان توام دیده ترین نادیده ها!رویای ناب ِ لحظه های تمیز ِ سحری!من چه کنم با این مائده های بهشتی؟ که من امشب از مریم مقدس هم خوشبخت ترم! هنوز پابرهنه می چرخم، چشم بر تاریکی ِ مه آلوده ی آسمان در حیاط قدس، کم و بیش فریاد می زنم:«خدایا من حسین را دوست دارم!»...و تکرار و تکرار ، از ابدیت آینه ها بیشتر.تو منتشری مثل ذرات نور در تن ِ هوا و من تو را در سینه ام فرو می برم ،نفست می کشم و باز برونت می دهم.تو در من مرور می شوی، تو درمن تکرار،تو در من آینه! عزیز! آب، معجزه ی مکرر ِ دیدار ِ توست ، می نوشم ، تازه می شوم ،بوی باران می گیرم... السَّلامُ عَلَیکَ یا اَبا عَبدِالله الحُسَین...تمام لحظات ذکرم پُر می شود از عطر همان نوا و صدای قدم های برهنه. سرد است زمین، پاهایم می لرزند و سست می شوند. اما ادامه می دهم...چیزی به اذان ِصبح نمانده است... « هوما » در دل كوير روييده بود «مصر» سرشار از بوي دلپذير تو بود من مست شدم و تا مدتها فقط در خيال تو خوابم برد كوير آفتاب سوخته ي من تشنه ي تو بود باران، نام تو را زمزمه ام شد در ابديت لحظه اي كه گم شده ات بودم باريدم در بودنت شك به سراب نبردم ردپايم در آرزوي تو گم شده بود خوابم بوي حسرت مي داد كسي مرا خواند تنهاي تنهاي ِ تو برخاستم آسمان داغ و زمين تفتيده بود پاهايم سوخت اين همه بودت خواب بود؟ خيال نام تو،باران كوير، سراب بود؟! تو را خواندم فرياد زدم: «تو تعبير باران ِ خواب ِ مني تشنه ي عطر تو منم چرا گمم مي كني...؟!» *** باران،نام ِ تو را زمزمه ام شد لحظه اي كه گم شده ام بودي تا ابدِ نگاهت پيدا شدم... دل تنگم و بی ترانه ٬ بی آرام چرا هیچ آوازی برای تنهایی باران نمی خوانی؟ چرا چشمت را به نگاه بی فروغ من نمی سپاری؟ آیا رواست با دل ِ تنگم که تنها پناه٬ تنها ترانه ی آرام را در حضور تو می یابد چنین کنی؟ شاید رواست... شاید که من شایسته نیستم من دور هستم و مغرور با این نگاه بی فروغ - که دیگر نمی شناسمش - راستی....٬ من کیستم؟!
نوشته شده در شنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٥ساعت
۱٢:٠٢ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥ساعت
۸:٢٤ ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ساعت
٢:٥٩ ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |
نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥ساعت
٩:٤٠ ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

