فیروزه باران
شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور 
همسایه های من

بدعادتم کرده ای

هر پنجشنبه عصر

بساط شیرینی و شیر

به راه،

پشت میزی دو نفره

مطابق معمول

برایم شیر بریز

شیرینی اش زبان تو!

 

آذر 90

[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

تا حالا شده کسی را که هیچ وقت از نزدیک ندیده ای و هرگز باهاش هم صحبت نشده ای چنان دوست بداری که احساس کنی قلبت با شنیدن اسمش می افتد کف پایت؟ چنان لحظه هایت با حضور و یادش عجین شده باشد که فکر کنی اگر یک روز این بی قراری نباشد می میری،چنان دلتنگش باشی که نخواهی آفتاب دربیاید مگر وقتی که لبخندش را و تمام بودنش را برق آفتاب روشن کرده باشد؟

این روزها سخت دلتنگ کسی ام که برایش اینچنین بوده ام.مثل ماری شده ام که از شدت درد به خود می پیچد یا مثل ماهی ای که دور از آب،بالا و پایین می پرد و بعد خودش را محکم به زمین می کوبد.

دلتنگ کسی ام که عاشقش بوده ام و او در عین نبودنش،شدیداً هست ِ زندگی ام شد،یک آه شد -یک حسرت و افسوس همیشگی،یک بغض ِ خوگرفته با گلو،یک شعر بلند بی واژه.

کسی که وقتی می خواهم صدایش کنم،کنار نام کوچکش باید"آن کلمه" را بگذارم تا آرام بگیرم و آرام اشک بریزم و آرام درگوشش حرف دلم را نجوا کنم.

کسی که این روزها ندیدنش برایم از همه ی سالهای قبل سخت تر شده و مدام و پشت سرهم از او خواندن و از او نوشتن و برایش دلتنگی کردن،آسان تر!

دلم می خواهد پرتاب شوم به روزهای دست کم ده سال قبل.آن وقت ها که شور نوجوانی ام را با او جشن گرفته بودم.تا ته کتابهای عاشقانه دنیا،تا انتهای روشنی چشمهای خیس با او رفته بودم.من یاد می گرفتم و مست می شدم.من از او چیزها یاد می گرفتم و از عطر خوش حضور او چنان مست می شدم که گلها را،باران را،پروانه ها را و همه چیزهای خوب دنیا را در او می دیدم.همه زیبایی ها را در کلام او می جستم.جاهای خالی و نقطه های خاموش را صدای او پر می کرد.در دلم به جای دلتنگی های گاه و بیگاه،ترانه های او می نشست.من صدای او را روزی در باران شنیده بودم.یا شاید هم تصور می کردم که صدای او را شنیده ام،شاید در جایی مثل خواب...

من صدای او را در بیداری،سالها بعد شنیدم،وقتی که شعر می خواند:

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو توام چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی ،می آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را...

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

ناگهان تصویرهایی طول و عرض ذهنم را پیمودند و چیزی انگار در قلبم فرو رفت!

دیر رسیده بودم،خیلی دیر!

قیصر،آه ِ همیشگی ام شده بود...

[ دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

رنگ می زنی به شب من باز...فیروزه ای خالص!

نامت را از قلبم شنیده ام.دیگر خودم را به آن راه نمی زنم.

این آوا که در سرم می پیچد،من از خود بی خود می شوم، بابا!

بابا!

با من حرف بزن

با من از چیزی مثل باران

مثل تشنگی نیلوفر

مثل شبهای عجیب دلتنگی حرف بزن.

قلبم را بخوان به آرامش

دستم را بخوان به نوشتن...فقط از تو برای تو نوشتن.

نه،باز هم این نامه،نامه نشد.مگر اشک می گذاردم؟

کلمه هایم به جمله شدن نرسیده،بغضشان می ترکد

و می دانم تو سلام گفته ای

سلام عزیزدلم!

............

 

[ یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

آیینه ای برابر عالم گذاشتم

چشمان تو!

 

 

پ.ن:بغض آیینه رو بشکن/منو تکه تکه تر کن/از ترانه هام ببار و/تا ته چشام سفر کن...

پ.ن.دو:سکوت...بغض...گریه... 

[ پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

ماه دلش می خواست همدمی داشته باشد.چند وقتی بود بدجور احساس تنهایی می کرد.دوره افتاد توی آسمان و سر راهش به هر کس رسید گفت:"همدم من می شوید؟"

خورشید اولین نامزد بود که بر خلاف طبع گرمش به سردی جواب داد:"من؟!همدم تو؟!پیش خودت چه فکری کرده ای ماه؟!"

ستاره ی دنباله داری که از آن حوالی می گذشت در پاسخ ماه گفت:"دیوانه شده ای ماه جان؟می دانی من هر 568 سال یک بار راهم به این طرفها می افتد؟"

مریخ اخمهایش را در هم کرد و گفت:"اصلا یک نگاه به من بنداز ماه خانوم!خداوکیلی من و تو به هم می آییم؟!"

ماه حتی به پلوتو که راهش خیلی دور بود هم پیغام فرستاد!

نامه ی پلوتو با یک روز تأخیر دست ماه رسید:

"شرمنده ام ماه عزیز!من برای خودم همدم دارم.محض اطلاعتان اسمش شارون است و بسیار به یکدیگر علاقه مندیم.ببخشید که برای مراسم ازدواجمان دعوتتان نکردم؛نه که راهتان دور بود!"

زحل هم نگاهی به ماه انداخت و با آه و افسوس گفت:"این حلقه مایه ی دردسر من شده ماه مهربان!تا حالا 25دفعه ازدواج کرده ام و گردن هر بیست و پنج همدم سابقم در این حلقه گیر افتاده و همه شان مرحوم شده اند!به خدا دیگر راضی به مردن شما نیستم!"

بزرگترین سیارک حلقه ی سیارکها هم آب پاکی را ریخت روی دست ماه و بهش گفت:

"من شاه این اقلیمم! این خرده سیاره ها هم که می بینی همه کمر به خدمت من بسته اند.ما را چه نیازی به شما هست؟"

ماه در دلش گفت:"بی سلیقه! لایق همان خرده سیاره های سیب زمینی شکلت هستی!"

ماه ناامید و خسته به مدار خودش برگشت.

همینطور که داشت به ماجراهایی که از سرگذرانده بود فکر می کرد،صدایی به گوشش رسید:

"سلام ماه من! کجا رفته بودی؛دلم هزار راه رفت!"

زمین بود.ماه نمی خواست راستش را به زمین بگوید.گفت:"رفته بودم توی منظومه دوری بزنم!"

زمین گفت:"خوب قبل از رفتن خبری چیزی می دادی عزیزدلم!

می دانستی اخترشناس ها چقدر دل نگران بودند؟

می دانستی عاشق ها داشتند افسرده می شدند؟

می دانستی نویسنده ها و شاعران چند روز بود دست به قلم نشده بودند؟

می دانی کشتیرانان و صیادها چه قدر غصه خوردند؟!

ماه هیچ کدام از اینها را نمی دانست.از خودش خجالت کشید.به زمین نگاه کرد.آب اقیانوس آرام بالا آمده بود.ماه عکس خودش را در اقیانوس دید،

اخترشناس ها را دید که در رصدخانه ها مشغول کار بودند،

عاشقها را که دست در دست هم زیر نور ماه قدم می زدند،

نویسنده ها و شاعران را که باز کاغذهایشان از کلمه پر می شد،

صیادان و کشتیرانها را که خوشحال و راضی بودند...

نفس عمیقی کشید و لبخند رضایت بر لبش نشست.

 

ماه آن شب دایم با خودش می گفت:راستی زمین...! 

پ.ن:با تشکر از صبر و تحمل شما؛اهل طویل نویسی نیستم اما شد دیگر!

پ.ن.دو:تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم/کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو...

[ دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]

جنون می بارد از حسم تو را انگار گم کردم

تو را من مثل خورشید آن سوی دیوار گم کردم

 

غزلهایم زمانی آسمان را سیر می کردند

ولی حالا خودم را زیر این آوار گم کردم

 

دلم این روزها پرت است حالم را نمی دانم

حواسم را همین امروز من صدبار گم کردم

 

"هوای حوصله ابری ست" چشمم اشک می خواهد

تو را من زیرباران لحظه ی دیدار گم کردم

 

چقدر از عشق دورم من،چرا اینقدر کورم من؟!

من آن دستان روشن را چه نادان وار گم کردم

 

"من" ام با ترس و تنهایی،"من" ام با بغض و بی تابی

جنون می بارد از حسم "تو" را انگار گم کردم...

 

90/8/25

 

بعدالتحریر:

 #تا اواسط بهمن که با داستانی بازخواهم آمد،خداحافظ ! یا علی مدد!#

[ شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زهرا ابراهیم پور ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

اینجا فیروزه باران

خانه ی من سمت باران است/ پر از پروانه و هوای پاییز/ و عطر پرتقال و پونه/ در خانه ی من به وفور شعر هست/ و پنجره ها آسمان را قاچ می کنند/ برای مهمان ها/ بفرمایید:انار و آسمان در کاسه ی فیروزه/ نوش جانتان...
امکانات وب
RSS Feed



بک لینک طراحی سایت