من هیچم
بی شعر و بی کلمه
فقط رد فیروزه ای گام های تو را
دنبال می کنم ...

ز چشم دوست فتادم به کامه دل دشمن
أحِبَّتـی هَجَــرونی کَمــا تَشـاءُ عُــداتی

  :: زهرا ابراهیم پور
  :: صفحه نخست


  



برخی آثار من در مجله های
حدیث زندگی و مه یار

پشت دریاها شهری است| نامه| کوه ها و آدم ها| فقط با یک قدم| کلاس استاد بهار



سلام خدا

Zahra's books

Wuthering Heights
The Catcher in the Rye
The Prophet
The Epic of Gilgamesh
ضد
در سینه ات نهنگی می تپد
من هشتمین آن هفت نفرم
روی تخته سياه جهان با گچ نور بنويس
چای با طعم خدا
لیلی نام تمام دختران زمین است
هشت کتاب
The Divan
زمستان
گزينه‌ اشعار قیصر امین‌پور
شعر و کودکی
گل‌ها همه آفتابگردانند
نامه‌ها
دیر آمدی ری را ! باد آمد و همه رویاها را با خود برد
The Quran
من او


Zahra's favorite books »

داستان

رنگی رنگی


   
اتاق رو به دریا
جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩٦ ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به قلم زهرا ابراهیم پور ↜ خط نوشته  

پست سیصدم، برای فیروزه‌باران:

 

اینجا همیشه آروم بوده... حالا که بازدیدها خیلی کمتر شده، آروم‌تر هم هست...

اما آدم خونه‌ش رو فراموش نمی‌کنه...

مخصوصاً خونه‌ای رو که یه اتاقِ رو به دریا داره...

و تا یادش می‌آد، توی این اتاق، پشت همون پنجره نشسته و نوشته...

دنیایِ آرومِ زهرا، همیشه اینجاست... حتی اگر گاهی «دریا» توفانی بشه.






:: برچسب‌ها: اتاق, دریا, آبی, توفان
پرستو
یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٦ ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به قلم زهرا ابراهیم پور ↜ خط نوشته  

پرنده‌ای بود

با صد بال

سپید بود و خوش.

آینه‌ای گرفتم برابر پروازش

پرید

پریشان‌تر شدم

بی‌بال‌تر...

ندید!




:: برچسب‌ها: پریدن, آینه, بال, پرنده
بایدِ ساختن
پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٥ ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به قلم زهرا ابراهیم پور ↜ خط نوشته  

بعد از کلی مشق‌کردن، برسی به «الف»...

و تازه بفهمی چیزهایی که «فکر می‌کردی» می‌دونستی

خالی‌ان... پوچن...

حالا باید دیوارِ قبلی رو خراب کنی...

باید از نو یاد بگیری...

باید از نو بسازی.

 

من از تغییرِ این‌گونه استقبال می‌کنم.

دیگه به ثابت‌بودنِ چیزی در این دنیا «معتقد» نیستم... حتی به ثابت‌بودنِ همین اعتقاد!

لبخند




:: برچسب‌ها: نارنجی, شروع, دانستن, تغییر
همین ساعت
چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٥ ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ | نوشته ‌شده به قلم زهرا ابراهیم پور ↜ خط نوشته  

پر از حرف‌هایی‌ام که نمی‌گویم

من کلمه‌ها را

«مادری» می‌کنم

بزرگ که شدند،

عاشق که شدند،

خودشان از خانه می‌زنند بیرون!




:: برچسب‌ها: مادری, کلمه‌های عاشق, حرف‌های نگفته, شعر