فیروزه باران
شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور
نویسنده: زهرا ابراهیم پور - پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

آیینه ای برابر عالم گذاشتم

چشمان تو!

 

 

پ.ن:بغض آیینه رو بشکن/منو تکه تکه تر کن/از ترانه هام ببار و/تا ته چشام سفر کن...

پ.ن.دو:سکوت...بغض...گریه... 

نویسنده: زهرا ابراهیم پور - دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠

ماه دلش می خواست همدمی داشته باشد.چند وقتی بود بدجور احساس تنهایی می کرد.دوره افتاد توی آسمان و سر راهش به هر کس رسید گفت:"همدم من می شوید؟"

خورشید اولین نامزد بود که بر خلاف طبع گرمش به سردی جواب داد:"من؟!همدم تو؟!پیش خودت چه فکری کرده ای ماه؟!"

ستاره ی دنباله داری که از آن حوالی می گذشت در پاسخ ماه گفت:"دیوانه شده ای ماه جان؟می دانی من هر 568 سال یک بار راهم به این طرفها می افتد؟"

مریخ اخمهایش را در هم کرد و گفت:"اصلا یک نگاه به من بنداز ماه خانوم!خداوکیلی من و تو به هم می آییم؟!"

ماه حتی به پلوتو که راهش خیلی دور بود هم پیغام فرستاد!

نامه ی پلوتو با یک روز تأخیر دست ماه رسید:

"شرمنده ام ماه عزیز!من برای خودم همدم دارم.محض اطلاعتان اسمش شارون است و بسیار به یکدیگر علاقه مندیم.ببخشید که برای مراسم ازدواجمان دعوتتان نکردم؛نه که راهتان دور بود!"

زحل هم نگاهی به ماه انداخت و با آه و افسوس گفت:"این حلقه مایه ی دردسر من شده ماه مهربان!تا حالا 25دفعه ازدواج کرده ام و گردن هر بیست و پنج همدم سابقم در این حلقه گیر افتاده و همه شان مرحوم شده اند!به خدا دیگر راضی به مردن شما نیستم!"

بزرگترین سیارک حلقه ی سیارکها هم آب پاکی را ریخت روی دست ماه و بهش گفت:

"من شاه این اقلیمم! این خرده سیاره ها هم که می بینی همه کمر به خدمت من بسته اند.ما را چه نیازی به شما هست؟"

ماه در دلش گفت:"بی سلیقه! لایق همان خرده سیاره های سیب زمینی شکلت هستی!"

ماه ناامید و خسته به مدار خودش برگشت.

همینطور که داشت به ماجراهایی که از سرگذرانده بود فکر می کرد،صدایی به گوشش رسید:

"سلام ماه من! کجا رفته بودی؛دلم هزار راه رفت!"

زمین بود.ماه نمی خواست راستش را به زمین بگوید.گفت:"رفته بودم توی منظومه دوری بزنم!"

زمین گفت:"خوب قبل از رفتن خبری چیزی می دادی عزیزدلم!

می دانستی اخترشناس ها چقدر دل نگران بودند؟

می دانستی عاشق ها داشتند افسرده می شدند؟

می دانستی نویسنده ها و شاعران چند روز بود دست به قلم نشده بودند؟

می دانی کشتیرانان و صیادها چه قدر غصه خوردند؟!

ماه هیچ کدام از اینها را نمی دانست.از خودش خجالت کشید.به زمین نگاه کرد.آب اقیانوس آرام بالا آمده بود.ماه عکس خودش را در اقیانوس دید،

اخترشناس ها را دید که در رصدخانه ها مشغول کار بودند،

عاشقها را که دست در دست هم زیر نور ماه قدم می زدند،

نویسنده ها و شاعران را که باز کاغذهایشان از کلمه پر می شد،

صیادان و کشتیرانها را که خوشحال و راضی بودند...

نفس عمیقی کشید و لبخند رضایت بر لبش نشست.

 

ماه آن شب دایم با خودش می گفت:راستی زمین...! 

پ.ن:با تشکر از صبر و تحمل شما؛اهل طویل نویسی نیستم اما شد دیگر!

پ.ن.دو:تو را من با تمام انتظارم جستجو کردم/کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو...

نویسنده: زهرا ابراهیم پور - شنبه ۳ دی ۱۳٩٠

جنون می بارد از حسم تو را انگار گم کردم

تو را من مثل خورشید آن سوی دیوار گم کردم

 

غزلهایم زمانی آسمان را سیر می کردند

ولی حالا خودم را زیر این آوار گم کردم

 

دلم این روزها پرت است حالم را نمی دانم

حواسم را همین امروز من صدبار گم کردم

 

"هوای حوصله ابری ست" چشمم اشک می خواهد

تو را من زیرباران لحظه ی دیدار گم کردم

 

چقدر از عشق دورم من،چرا اینقدر کورم من؟!

من آن دستان روشن را چه نادان وار گم کردم

 

"من" ام با ترس و تنهایی،"من" ام با بغض و بی تابی

جنون می بارد از حسم "تو" را انگار گم کردم...

 

90/8/25

 

بعدالتحریر:

 #تا اواسط بهمن که با داستانی بازخواهم آمد،خداحافظ ! یا علی مدد!#

نویسنده: زهرا ابراهیم پور - چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠

آنها که با تو مانده اند،غریبه ترین ِ جهانند.

ولی آنها که بی تو رفته اند،هیچ اند،هیچ.

قصه را از نو مرور می کنم

گفتی راه باز و جاده دراز!

من اما شنیده ام که "فالراغب عنکم مارق و اللازم لکم لاحق"

کنار تو بودن لیاقت چون منی نیست،

ولی ببین همه ی اشتیاق دلم را سلام می کنم که به گوش تو برسد

و می دانم تو"کریم مِن اولاد الکرام"ی 

سلامم بپذیر و مرا به افتخار همراهی ات برسان

زیبا سلام...!

نویسنده: زهرا ابراهیم پور - شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠

با چشمها ز حیرت این صبح نابه جای

خشکیده بر دریچه خورشید چارطاق

بر تارک سپیده ی این روز پابه زای

دستان بسته ام را آزاد نمودم از زنجیرهای خواب

فریاد برکشیدم:اینک چراغ معجزه مردم!

...

من درد در رگانم،حسرت در استخوانم،چیزی نظیر آتش در جانم پیچید

سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد

تا قطره ای

به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم

...

با آفتاب گونه ای آنان را دل فریفته بودند

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را من

قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند

ای کاش می توانستم

یک لحظه می توانستم ای کاش

بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را

و گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند

ای کاش می توانستم...

 

احمد شاملو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1.این شعر برای من بوی محرم دارد...هر بار با خواندنش اشکم سرازیر میشود.

2.عزیزی هست که صدایش این شعر را برایم خاطره کرده...هم او یک روز گفت:اشک ریختن و گریه کردن برای مصایب آل الله خیلی خوب است،اما باید به معرفتی فراتر از گریه رسید.این حرف را خیلی قبول دارم.متاسفانه پشت گریه ی خیلی از ماها از جمله خودم معرفتی نیست...

باید شهید بود و تو را خون چکان سرود

شرمنده ام،اسیر عبارات مانده ام

نویسنده: زهرا ابراهیم پور - جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠

هوا سرد است.پتو را می کشم تا بالای پیشانی ام.دکمه ی روشن ِ رادیوجیبی ام را با انگشت پیدا می کنم و می فشارم.پیچ "ولوم" اش را تا جایی که امکان دارد به سمت خودم میچرخانم تا صدایش را فقط خودم بشنوم.البته که از هدفون خبری نیست!بعد رادیو را می گذارم بغل گوشم.این یک قرار# است:هر پنجشنبه باید سر این قرار باشم؛حتی در نهایت خستگی و خواب آلودگی.از بعدازظهر تا یازده شب در همایشی بوده ام برای نوجوانان،همایش"ما نوجوانان".خدا را شکر که به موقع به خانه رسیده ام.باز با وجود خستگی مثل هر پنجشنبه سر قرار حاضرم ،تا حرفهایی را بشنوم که یک هفته انتظارش را کشیده ام...

صبح از خواب می پرم.سراسیمه تمام دیشب را مرور می کنم.رادیو هنوز دستم است.باطری اش انگار تمام شده،دارد خِرخِر می کند...

سراسر وجودم آه می شود!

همه ی نشانه ها گویای این است که از فرط خستگی خوابم برده و قرار را به آخر نرسانده ام...

عصبانی ام از دست خودم؛از دست خودم عصبانی ام...!

 

#.خانواده ی باغی در صدای پنجشنبه شب/گوینده:وحید جلیلوند/زمان پخش:شهریور 82تا فروردین83

مطالب قدیمی تر »
زهرا ابراهیم پور
خانه ی من سمت باران است/ پر از پروانه و هوای پاییز/ و عطر پرتقال و پونه/ در خانه ی من به وفور شعر هست/ و پنجره ها آسمان را قاچ می کنند/ برای مهمان ها/ بفرمایید:انار و آسمان در کاسه ی فیروزه/ نوش جانتان...
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :