فیروزه باران

شعرها و دلنوشته های زهرا ابراهیم پور

من و سکوت سر در گریبان هم فروبرده ایم و گمان نکنم به این زودی خیال داشته باشیم از هم دل بکنیم...

نوشته هایم را هم فقط برای خودم می خواهم.خودخواهی ام را به بزرگواریتان خواهید بخشید...

 

...قسم می خورم به هجرت ِ ماه

که نخستین منزل خود را

هرگز از یاد نخواهم برد.**

 

*زهرا محدثی خراسانی

**سیدعلی صالحی

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

دوربین مدام زوم اوت میکنه ولی هنوز گوشه ی اون تصویر،من تو رو می بینم،با همون پیراهن سفید چارخونه و شلوار جین و دستی که تکون نمیدی و لبخندی که مختصاتش یادم نمیاد...

به همین سادگی یه سال دیگه گذشت.می بینی؟منم مثل تو با اومدن بهار یه سال پیر شدم.خیالی نیست،پیر شدنم قشنگه نه؟مطمئن باش از این فاصله خطوط هیچ چهره ای قابل دیدن نیست!

بذار همین طور که تصویر دور و دورتر میشه،و چهره ی تو محو ومحوتر،نگاهمو ازت بگیرم و بدوزم به اون پرده ی مشکی،به خطوط زری دوزی شده ی روش،به چهاردیواری که قامت و قدمای آسمونی بهش آبرو داده،به سنگایی که لبهایی مقدس بهشون بوسه زده...و همراه صدای تو که از دوردست به گوشم میرسه و منو تا کنار حرم پرواز میده،زمزمه کنم:

که یکی هست و هیچ نیست جز او

وحدهُ لا اله الا هو...

 

پ.ن:نوروز به همگی مبارک!دعاتون می کنم...دعام کنید.

پ.ن.2:آدم تو روز تولدش لزوماٌ شاد نیست!

پ.ن.3:این پست،زمین تا آسمون با چیزی که قرار بود باشه،فرق داره.همه چیز ناگهان اتفاق افتاد!

پ.ن.4:جز شُکر چه دارم به درگاهت آورم؟/خدایا شُکر!

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

خدایا اجازه میدی برم یه کم بمیرم؟

قول میدم از یه کم یه اپسیلونم بیشتر نشه! میشه؟!


 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

هرچه می دوم تا بگیرم این کلمه های فراری را،کمتر دستم بهشان می رسد!

می خواهم کمی از این همه حرف نگفته را بگویم اما حرفها،رمه های آهو می شوند.

چون باد می دوند و از چشمم دور می مانند.

به جنگل می روند و پای چشمه به تماشای خود می ایستند.

بالای کوه می روند،جست و خیز می کنند و برای شادمانی شان به انتظار بهار نمی نشینند.

حرفهای نگفته ام به دشت می روند،جفت می گیرند و بچه هم می زایند...

و من هنوز که هنوز است در پی حرفهای نگفته ام،پشت بوته ها نیم خیز می شوم،

دوربین شکاری ام را به دست می گیرم و رمه های آهو را تماشا می کنم و تنها تماشا...

سراسر حسرتم که از این همه آهوی تیزپای ظریف،حتی یکی برای من نمانده!

احساس من این روزها،احساس پلنگی است، ناکام در شکار آهوی دلخواهش.

 

پ.ن.یک:و هی زمزمه می کنم و هی زمزمه می کنم:

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی/در من اثر سخت ترین زلزله ها را...

پ.ن.دو:شنبه ها ،شنبه نامه ها،انتظار برای رادیو 7 و رشید کاکاوند و فال حافظ...

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

به میم.الف عزیزم که چشمها را می خواند....

 

وقت غزل من شد در نی نی چشمانت

یک مطلع طوفانی ست گل چینی چشمانت

 

لبخند بزن تا من در آینه ات هستم

بند است دل ِ تنگم بر چینی چشمانت

 

انگار نمی بینی از عشق تو می افتم -

هر بار چنین در سرپایینی چشمانت

 

آن شعر بلندت را آن قدر نخواندی تا-

افسانه ی شب هم شد پروینی چشمانت

 

تا بوده همین بوده:

من چاک کنم سینه،

تو سیب بگردانی در سینی چشمانت

 

دست غزلم رو شد در سیر نگاه تو

آن قدر هنر دارد کف بینی چشمانت!

 

14 اسفند 90

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |

از واژه ها نه،از خودم دلگیرم!

از اینکه با تو بد شدم دلگیرم

من کوچه ها رو تا ته شب رفتم

از روز و شب،از عشق هم دلگیرم 

 

پ.ن:قرار است بیایم؟قرار است بروم؟نمی دانم...

نوشته شده در پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط زهرا ابراهیم پور نظرات () |